92-عقابي كه نتوانست پرواز كند.

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ‌ها از

تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد

كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي

كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد.


سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد.

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك

حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد.

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»


همسايه اش پاسخ داد: « اين يك عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان

است و ما زميني هستيم.»


عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد. زيرا فكر مي كرد يك مرغ است

91-الماس ها کجایند

داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع  پیر افریقایی وجود دارد که به

موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به

افریقا می روند به هیجان آمد.

او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس

کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره افریقا را در مدت 12

سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و

بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.

از طرف دیگر ، زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که  به قاطر

خود ، در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش می گذرد ، آب دهد ، تکه سنگی

پیدا می کند که نور درخشانی از خود ساطع می کند.

معلوم می شود آن سنگ الماسی است که قیمتی بر آن متصور نیست .

کسی که الماس را شناخته است از زارع درخواست می کند که او را به

مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش

را آب داده بود می برد . آنها در آنجا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع

پیدا می کنند و بعداً متوجه می شوند که سرتا سر مزرعه پوشیده از

فرسنگ ها معدن الماس است.

زارع پیر پیشین بدون آنکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس

به جای دیگری رفته بود .

وقتی هدفی را برای خود تعیین می کنید فکر نکنید برای عملی ساختن آن

باید سراسر کشور را زیر پا بگذارید ، شغل خود را عوض کنید ....

ببینید دقیقاً کجا هستید و از همان جا کار خود را آغاز کنید . در بیشتر موارد

میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.

منبع :http://mgfree.blogfa.com/

90-ازدواج آهو با الاغ ؟


آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

 
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.


 پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.


 شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.


 حاکم پرسید : علت طلاق؟


 آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟

 آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.

 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.


 حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟


 الاغ گفت: آره.


 حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟


 الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.


 حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.

 
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.

نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

منبع :http://mgfree.blogfa.com/

89-مدیریت دولتی

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت

هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک

سگ راهنما حرکت می‌کرد


 زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در

کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام

مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

 در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر

بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی

بوده است.

 اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت

گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به

سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود. هواپیما همچنان به مسیر خود

ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و

فریاد کردند.


 اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی

بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

 در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره

مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه!»...


 شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی آشنا شده‌اید


منبع :http://mgfree.blogfa.com/


88-حركت ابرهای سفید


روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن

این پول ،آنهم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث

شد كه بقیه روزهاهم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به

دنبال گنج ) !!! او در مدتزندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ،

19سكه 10 سنتی ، 16 سكه25سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس

مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی درمجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر

به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، اوزیبایی دل انگیز 31369 طلوع

خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز

را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی

كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ،

درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد


منبع :http://yashams.blogfa.com/cat-1.aspx

87-غلامی که از تلاطم دریا می ترسید!


آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیز

در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاری  می

نمود. مسافران از گریه و زاری آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غـلام خواسـت

تـااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید. بازرگان اجازه داد . بهلول فوری امر نمود تـا غـلام را بـه

دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسـید او را بیـرون آوردنـد. غـلام از آن پـس بـه گوشـه ای ازکشتی

ساکت و آرام نشست . 

اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟ 

بهلول گفت: این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کـشتی جـای امن

و آرامی است .

بله دوستان.ما هم تا مریض نشیم قدر سلامتی رو نمی دونیم...

گاهی باید از عزیزانمون دور باشیم و جای خالیشون رو احساس کنیم تا قدرشون رو بدونیم و باهاشون

درست رفتار کنیم...

بعضی وقتا خدا نعمتی رو ازمون میگیره تا بفهمیم چه ارزش و اهمیتی داره و باید ازش درست استفاده

کرد...و گاهی...


منبع :http://bohlool98.persianblog.ir

86-تصادف



یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه .      


بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .


ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.


وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان

، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه

چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا

باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا

آغاز کنیم …!


مرد با هیجان پاسخ میگه:


- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !


بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه :


- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه

مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه

تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه

رو جشن بگیریم !


و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده .


مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام

خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب

رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .


زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.


مرد می گه شما نمی نوشید؟!


زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه :


- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

منبع اول

forum.chatkon.com

منبع دومی برگرفته از منبع اول :http://yekdastanak.blogfa.com  

85-آن طرف خیابان



پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می

کرد. وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد

می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد. 


پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم

معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف

نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در

بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟ 


موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس

بیرون آمد. گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را

زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.

منبع : سایت ساعت صفر :


http://zerotime.org/vdcfitdjaw6dm.giw.html


منبع :http://yekdastanak.blogfa.com

84-دربار خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. 
سربازان مانع ورودش می شوند.
خان زند در حال کشیدن قلیان، ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟
پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید:
دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!
خان می پرسد:
وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!
مرد می گوید:
من خوابیده بودم!
خان می گوید:
خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود.

مرد می گوید:
من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!


خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید:

این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.

منبع :http://www.dokhtarchadori.blogfa.com/category/13/