حاج باسم کربلایی یا ابن امی

 

 

متن این نوای زیبا با صدای باسم کربلایی 

یابن أمي جارت الدنيا علينا

 يا أخي إنا من الأسر أتينا

  لست أدري! ، أين خدري ؟

  بالأسى والحزن نادت، زينب والدمع جاري

 سيدي أفديك مطروحاً، على الرمضاء عاري

  هدم الأعداء مذ، فارقت رجواي داري

 أضرموا ، وسط فؤادي

 بلهيب الحزن ، ناري

 جمر قلبي في إتقاد

 حق لي لبس السواد

 سوف أبكيك مدى العمر وأنعى

 وسأجري من جفون العين دمعا 

ضاق صدري ! أ ين خدري ؟ 

فوق قبر السبط بالدمع هوت تشكوا المصابا 

وتناديه بأحزان ومنها القلب ذابا 

أيها المظلوم يا من بدره بالطف غابا 

كم مآسي يا أبا الأحر منها الرأس شابا 

وعيون باكيات وقلوب شاكيات 

كم مصاباً مر بي يبن الكرام 

فلتقل لي كيف صبري يا إمامي 

جار دهري أين خدري 

مذ رأيتُ الرأسُ مرفوعاً على الرمح مشالا 

شفني الحزنُ وفاض  الدمع من عيني وسالا 

وكأني مذ سمعتُ الرأس بالأحزان قالا 

من أذى الظلام أشكوا الهم لله تعالى 

صاح صوتي بالأنين ذاب قلبي يا حسين 

نار وجدي قد سرت بين الضلوعي 

لك حزناً يا أخي سيلُ الدموعي 

بات يجري أين خدري 

آه لو تدري بآلامي وحزني يبن أمي 

آه لو كنت معي تكشف لوعاتي وغمي 

آه كنت لو تواسيني بذا الخطب الملمي 

يوم أدخلنا على الطاغي يزيد هد عزمي 

قد تحملنا العذاب ومرارات المصاب 

يا أبا الأيتام لما غبت ضعنا 

لو أردنا فقدكم نبكي مُنعنا 

راح ذخري ! أين خدري؟ 

قد رمتني بسهام الغدر أقوام الأعادي 

لا تلمني لو بجمر محرق ذاب فؤادي

فلقد أدخلت قبرا عنوة لإبن زياد 

وعلي قيدوهُ إنُهم شر العبادي 

لهف نفسي للعليل كابد الهم الثقيل 

قيد السجاد من قوم لنام 

وأنا ناديت يا نعم المحامي 

هاك عمري أين خدري

 

96-تصمیمات خداوند

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا

سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیزی

بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.

دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم. همان شب به

قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند که گفت: سنگ های

روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید!!!

شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری

را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم. اما شوالیه دوم به دستور آوا

عمل کرد.
وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ

های شوالیه پارسا تابید: الماس های ناب بودند که می درخشیدند!!!

استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.

95-مورچه

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای

افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع)

همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه

قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به

داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه

دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز

دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و

کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از

آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور

کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را

به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم

می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان

همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری

کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او

خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا

سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی

کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
منع:http://da3tankotah.mihanblog.com/post/56


94-بیمارستان روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک

بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک

سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار

پنجره باشد؟

93-بزرگترین حکمت


روزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:

«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »


استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود.


نوجوان این کار را کرد.


استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،


طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.


استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.


او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:


 « استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا

خفه کنید »


استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:


«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.


هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می

فهمی!»
منبع :http://da3tankotah.mihanblog.com/post/4