76-نابینا و گیلاس
بینا: آری
نابینا: پس تو با چه عذری سه تا سه تا میخوری؟
بینا: تو حقیقتا نابینایی؟!
نابینا: مادرزاد
بینا: چگونه دریافتی من سه تا سه تا میخورم؟!
نابینا: آن گونه که من دو تا دو تا میخورم و تو هیچ معترض نمیشوی
گویند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند چون او را
بدید بی درنگ شمشیر از
نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت یکی از پیشکاران گفت گرگ در گله
خویش بزرگ می شود این
گرگ حتما خانواده دارد بگویید آنها را هم مجازات کنند . فرمانروا که سخت آشفته بود
گفت آنها را هم از میان
برخواهم داشت تا کسی هوس راهزنی به سرش نزند . همسر و کودک راهزن و
همچنین برادر او را نزد فرمانروا
آوردند کودک و زن می گریستند و برادر راهزن التماس می کرد و می گفت چاه کن
است و گناهی مرتکب نشده
اما فرمانروا در کوره خشم بود و هیچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمی آورد .
چون فرمانروا دست به
شمشیر برد یکی از رایزنان پیر سالخورده گفت وقتی برادر شما محاکمه شد شما
کجا بودید . فرمانروا به یاد آورد
که زمانی برادر خود او را به جرم دزدی و غارت از دم تیغ گذرانده بودند. پیرمرد گفت من
آن زمان همین جا بودم ،
آن فرمانروا هم قصد جان نزدیکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانروای عادل
، بیگناهان را برای ایجاد
عدل نمی کشد .
فرمانروای یزد دست از شمشیر برداشت و گفت این بیچارگان را رها کنید .
ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : کین خواهی از خاندان یک بدکار ،
تنها نشان ترس است ، نه
نیروی آدمهای فرهمند .
پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!
معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:
"توله های فروشی"
چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد واز
او خواست تا توله ها را به او نشان دهد مغازه دار صوت زد و با صدای
صوت او یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپهای
پشمی کوچولو بودند پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه
افتادند پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه
می رفت پسر کوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:
"اون توله چشه؟ "
مغازه دار توضیح داد که اون توله:
از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود:
اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همین جوری خواهد لنگید
پسر کوچولو گفت من همونو می خوام. مغازه دار موافقت نکرد ...
اما پسر کوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پای چپش رو که بدجوری
پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود به مغازه دار
نشون داد و گفت:
من خودم خوب نمی تونم بدوم
این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو درک کنه ...
============
چه بسیار انسانهای که از نظر جسمی سالمند
اما ... از جهت عقلی و روانی معلولند