&♥$♥$داستان های کوتاه اما اموزنده ♥$♥$♥&
داستانهای کوتاه،داستانهای زیبا و کوتاه،داستانهای آموزنده،داستان های جنسی،پند و اندرز,داستان جالب 
نويسندگان

مبلغ به ریال :

نام و نام خانوادگی:

ایمیل:

توضیحات:

با سلام به دوستان و هموطنان ایرانی به امید خدا سایت جدید داستان های کوتاه شروع به فعالیت کرد

 

در سایت جدید سعی می کنم دسته مرتب تر و داستان های آموزنده مفید تر برای شما بذاریم

 

[ شنبه 1393/12/02 ] [ 18:28 ] [ بی گناه ]
مردی زنی خواست. پیش از آن که زن به خانه شوهر آید وی را آبله برآمد و یک چشم وی کور شد. مرد نیز

چون آن بشنید، گفت: مرا چشم درد آمد. پس از آن گفت: نابینا شدم. آن زن رابه خانه آوردند و بیست سال

با آن زن بود، آنگاه بمُرد.مرد چشم باز کرد. گفتند: این چه حال است؟ گفت: خویشتن را نابینا ساخته بودم تا آن

زنازمن اندوهگین نشود.گفتند: تو بر همه جوان مردان سبقت گرفتی!

مجله معارف اسلامی شماره 49


منبع :dastanquran.blogfa.com


موضوعات مرتبط: داستان های نصیحت
برچسب‌ها: کور شدن زن, کور شدن مرد, داستان کوری
[ یکشنبه 1393/12/03 ] [ 17:50 ] [ بی گناه ]
«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد!

دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست

داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و

به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا

بینی و نه دردسر بیافرینی»

مجله: طوبی  تیر 1386، شماره 19

 منبع :dastanquran.blogfa.com


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه مذهبی
برچسب‌ها: داستان انس با خدا, یوسف در زندان, زلیخا
[ یکشنبه 1393/12/03 ] [ 17:43 ] [ بی گناه ]
 
می‏گویند: گروهی به عیادت مریضی رفتند، در میان آنان جوان لاغر اندامی بود، مریض به او گفت: این
 
لاغری تو از چیست؟ پاسخ داد: علتش امراض و اسقام است.
 
گفت: تو را به خدا قسم حقیقت حالت را به من بگو. جوان گفت: شیرینی دنیا را چشیدم تلخ بود، زر
 
و زیورش نزدم کوچک است، طلا و سنگش پیشم یکسان است، گویی عرش حق را برای تماشایم
 
ظاهر کرده‏اند و من آن را آنچنان که هست می‏بینم، رفتن مردم را به سوی بهشت و جهنّم مشاهده
 
می‏کنم، با تماشای این حقایق روزم به روزه می‏گذرد و شبم به بیداری، در آنچه هستم، از عبادت و
 
عمل به چشمم نمی‏آید؛ زیرا عملم در برابر ثواب حق بسیار کم است‏.

منبع :http://dastanquran.blogfa.com

*اثر استاد حسین انصاریان.

موضوعات مرتبط: سخن و پند و اندرز
برچسب‌ها: سبکی عمل و سنگینی ثواب
[ یکشنبه 1393/12/03 ] [ 16:5 ] [ بی گناه ]
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را

کیسه ننمودند.

با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و

بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ….

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی

و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند

سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم

تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.


 

منبع:bartarinha.ir


موضوعات مرتبط: داستان های نصیحت
برچسب‌ها: حمام
[ یکشنبه 1393/11/19 ] [ 19:17 ] [ بی گناه ]
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از

مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول

هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را

وداع کرد.

زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت

مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل

کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده

بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر

خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین

کردم.

البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به

همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ

آن را خرج کند !!!



منبع:bartarinha.ir


موضوعات مرتبط: داستانهای جالب وطنز
برچسب‌ها: خسیس بودن, خسیسی, وصیت نامه
[ یکشنبه 1393/11/19 ] [ 19:8 ] [ بی گناه ]
آفتی عجیب و ناشناخته به جان ذرت‌های دهکده شیوانا افتاده بود و محصولات تعداد زیادی از کشاورزان را از

بین برده بود. شیوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و گفت: "دوست کشاورزی دارم در یکی از روستاهای

دوردست که حتما روش دفع این آفت را می‌داند. می‌خواستم یکی از شما را انتخاب کنم و همراه با نمونه

محصولات آفت‌زده نزد او بفرستم تا روش پیشنهادی او برای درست کردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را یاد

بگیرد. چه کسی پیشقدم می‌شود؟"

یکی از شاگردان شیوانا که حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود

قدم پیش گذاشت و گفت: "من آن‌قدر دانش و اطلاعات دارم که به محض این‌که دوست شما اصول درست

کردن سم را یاد بدهد سریع یاد می‌گیرم. من می‌روم!"

شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت: "اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازه‌کار را هم همراه تو بفرستم تا

تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاری‌ات علیه او استفاده نکن!"

همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آنها

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های نصیحت
برچسب‌ها: داستانهای شیوانا, آفتی عجیب, ذرت‌های, آفت‌زده, چگونه یاد بگیریم
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1393/11/19 ] [ 18:58 ] [ بی گناه ]
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا

از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای

پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.

نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف

قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت

آنان.



منبع:asriran.com


موضوعات مرتبط: داستان های نصیحت
برچسب‌ها: پادشاهی, چشم, پا
[ یکشنبه 1393/11/19 ] [ 18:49 ] [ بی گناه ]
خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه

ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی

میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...


هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره

بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .


گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه

ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این

کوچولو بکنه که بچه ميگه این بوتها مال من نیست.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های طنز
برچسب‌ها: چکمه ها
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1393/11/19 ] [ 18:44 ] [ بی گناه ]
دروغ در لباس حقیقت !

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.
 
از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ درلباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.



منبع:asriran.com


موضوعات مرتبط: داستانهای جالب وطنز
برچسب‌ها: حقیقت, دروغ, حیله گر
[ جمعه 1393/11/17 ] [ 19:23 ] [ بی گناه ]
عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین!

جوانی ساده که ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او

نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه نماز جماعت را برگزار کند،

مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.

پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. جوان خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت او از دخترک صاحب خانه

خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم

موافقم ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما کافرهستیم.

 جوان که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست. بنده هم کافر می شوم.

بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و کافرشد.

سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج

داشته باشد. جوان موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک کافر از جوان خواست که برای اثبات عشق اش

به او، جرعه ای شراب بنوشد. جوان که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد.

دخترک به خوردن شراب بسنده نکرد و گفت: آخرین شرط من این است که قرآن را جلوی من پاره کنی. جوان

که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم

برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.

ناگهان دخترک، عصبانی شد و با فریاد خطاب به جوان گفت: از خانه ما برو بیرون. تو که بخاطر یک دختر به 30

سال نمازت پشت پا زدی، چه تضمینی وجود دارد که مدتی بعد بخاطر یک دختر دیگری به من که تازه وارد

زندگی تو شده ام، پشت پا نزنی؟!

جوان که ناکام مانده بود، با ناراحتی از خانه دخترک کافرخارج شده و سپس برای همیشه شهر را ترک کرد. این

بود سرنوشت جوان بخاطر یک نگاه به نامحرم.

منبع:dastanak.com


موضوعات مرتبط: داستان های عشق
برچسب‌ها: عشق شیخ ساده دل به دخترک, دختر خوشگل, دختر زیبا, دختر کافر
[ پنجشنبه 1393/11/16 ] [ 9:20 ] [ بی گناه ]
پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!

مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش

ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه

گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»

فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»

مدیر هم با لبخند گفت: «بله، لطفا منتظر باشید.»

معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان

گفت: «ببخشید، من نمی‌دونستم...، شرمنده‌ام.»

مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت. اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی

دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: «معلم مون امروز نمره‌ام رو کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم،

اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!»

بیا اینقدر ساده به دیگران نمره‌های پائین و منفی ندیم. بیا اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط‌مون نشکنیم.



منبع:yekibood.ir


موضوعات مرتبط: داستان های نصیحت
برچسب‌ها: داستان نمره ده نقاشی, داستان یک چشم, پسر نقاش, زود قضاوت کردن
[ پنجشنبه 1393/11/16 ] [ 9:11 ] [ بی گناه ]
پوستین کهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب

دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به

آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل

سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول

پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع

و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد

بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: پوستین کهنه در دربار, داستان پوستین کهنه در دربار
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1393/11/12 ] [ 22:22 ] [ بی گناه ]
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور

سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار

موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را

کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر

شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش

خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»

زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل

کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب

کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و

کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.


 

منبع:yekibood.ir


موضوعات مرتبط: داستان های عشق
برچسب‌ها: مرا بغل کن, داستانه عاشقانه, داستان عاشقانه مرا بغل کن, دست پاچگی و خجالت
[ یکشنبه 1393/11/12 ] [ 22:13 ] [ بی گناه ]
آقای هومر در یک تصادف دچار مشکل بینایی شده و پزشکان به او اطمینان داده اند که مشکل بوجود آمده تا 4

هفته آینده بهبود خواهد یافت. تصادف عمق بینایی او را تحت تاثیر قرار داده به این معنی که که هومر فقط

می تواند اجسامی که فاصله شان از او 2 متر یا بیشتر است را به وضوح ببیند و هرچه از این نزدیک تر باشد

برای او تار و گنگ دیده می شود. هومر برای اصلاح صورت عادت دارد نزدیک آینه حمام بایستد،‌ حال پس از

تصادف می بایست چقدر از آینه فاصله بگیرد تا تصویر خود را در آینه به وضوح ببیند؟

 


جواب معما:
1 متر،‌ زیرا فاصله چشم ناظر تا آینه به علاوه فاصله آینه تا تصویر مجازی شکل گرفته در آن، مساوی 2 متر میشود و هومر از فاصله 2 متر را دیگر به وضوح می تواند مشاهده کند.



منبع:parsegard.com


موضوعات مرتبط: تست هوش
برچسب‌ها: معما با جواب, مشکل بینایی
[ شنبه 1393/11/11 ] [ 21:15 ] [ بی گناه ]
يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.

خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه

روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.

روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.

خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که

پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک

وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.

گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش

آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: نصیحت های مفید
برچسب‌ها: داستان خر دادنا, داستان آموزنده خر دانا, داستان کوتاه خر دانا, خر زرنگ
ادامه مطلب
[ شنبه 1393/11/11 ] [ 21:4 ] [ بی گناه ]
روستایی بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بی سوادی در آن سكونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی

آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعی حكومت می كرد...

برحسب اتفاق گذر یك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاری های شیاد شد و او را نصیحت كرد كه از

اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می كند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم

روستا از فریبكاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد.

بعد از كلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد كه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه

بدهند تا معلوم شود كدامیك باسواد و كدامیك بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده

گرد آمده بودند تا ببینند آخر كار، چه می شود.

شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»

معلم نوشت: مار

نوبت شیاد كه رسید شكل مار را روی خاك كشید.

و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنید كدامیك از اینها مار است؟

مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می

توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.



منبع : persian-man.ir


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: داستان مرد شیاد, داستان مرد شیاد و مردم بی سواد
[ شنبه 1393/11/11 ] [ 20:53 ] [ بی گناه ]
روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک اینکه می گوید :

خداوند دیده نمی شود

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

دوم می گوید :

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد

ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !!!

منبع:namakstan.ir


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: داستان های بهلول, داستان بهلول, داستان بهلول شکستن سر استاد
[ شنبه 1393/11/11 ] [ 20:46 ] [ بی گناه ]
یک داستان از روابط نا مشروع دختر و پسر  که برای تمام دخترایی که حداقل یه بار فکرش افتادن می تونه

خیلی خوب باشه.

نویسنده یوسف چله نیا

امیدوارم هیچ گاه در این تله نیفتید چون اگر بیفتید در اومدتون با خداست.........

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی

هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در

حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر

جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است.

وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: روابط جنسی دختر و پسر
برچسب‌ها: روابط دختر و پسر, دوست پسر, دوست دختر
ادامه مطلب
[ سه شنبه 1393/11/07 ] [ 22:31 ] [ بی گناه ]

 روایت دوم
 یکبار دوبار نبود. هر کسی از راه می رسید به من دست می زد. دلم می خواست زودتر بزرگ شوم و انتقامم را

بگیرم. از مردها متنفر بودم. از خودم متنفر بودم. می خواستم زودتر بزرگ شوم و انتقامم راز همه شان بگیرم.

اولین بار چهار سالم بود که آن کار را با من کرد. پدر و مادرم، من و برادر و خواهرم را به خاله و شوهر خاله

سپرده بودند تا چند ساعت از ما نگهداری کنند. وحشت کرده بودم. نمی فهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد.

فقط می دانستم اگر پدرم بفهمد مرا کتک می زند. آبرویم می رفت. هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاده است.

هیچ وقت هیچ کس نفهمید چه اتفاقی دارد می افتد.ا و چند بار دیگر آن کار را با من کرد. دفعه های بعد زار می

زدم، از دست پدر و مادرم فرار می کردم تا خانه ی آنهان روما ما هیچ وقت موفق نمی شدم.

بچه لجبازی شده بودم. پدرم کتکم می زد. مادرم سرزنشم می کرد. ازا ینکه نمی توانستم هیچ کاری بکنم

درمانده بودم. بعد پسر عموی پدری ام بود. معتاد بود. کلاس سوم دبستان بودم. مرا تهدید می کرد اگر به

کسی بگویم آبرویم را می برد. مشاور می گفت هوش بچه تان مرزیض ا ست. پدرم کتکم می زد. خیلی تنها

بودم. کنجکاوی جنسی ام زیاد شده بود.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های تجاوز
برچسب‌ها: تجاوز وحشیانه به زن و دختر بچه سال ایرانی, داستان واقعی از تجاوز جنسی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 1393/10/30 ] [ 19:31 ] [ بی گناه ]
........ مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

داستان جذاب کوتاه و اموزنده و اموزش های جنسی برای کاربران عزیز در وبلاگ قرار گرفته
نهایت استفاده را از ان وبلاگ را ببرید
موضوعات وب
لينک هاي مفيد
امکانات وب
Flag Counter

آپلود عکس

آخرین ارسالی های سایت ایستگاه2

تماس با ما