امیدوارم نهایت استفاده را از این وبلاگ را ببرید

افزایش رتبه گوگل و السکا


اگه میخواید رتبه السکا سایت یا وبلاگتون خود را بالا ببرید 


اگر میخواهید در امد خود را بالا ببرید


اگر میخواید در صفحه اول گوگل لود شوید


اگر میخوایید سایت یا وبلاگتون بیشترین بازدید داشته باشه


روزی فقط یک ساعت فعالیت کنیید نیازی نیست شما پشت

سیستم باشید


به 30بازدید سر بزنییدhttp://30bazdid.ir/



برچسب‌ها: افزایش رتبه گوگل و السکا, بیشترین بازدید, 30بازدید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/30ساعت 21:34  توسط ماهر نیسی  | 


متن این نوای زیبا با صدای باسم کربلایی 

یابن أمي جارت الدنيا علينا

 يا أخي إنا من الأسر أتينا

  لست أدري! ، أين خدري ؟

  بالأسى والحزن نادت، زينب والدمع جاري

 سيدي أفديك مطروحاً، على الرمضاء عاري

  هدم الأعداء مذ، فارقت رجواي داري

 أضرموا ، وسط فؤادي

 بلهيب الحزن ، ناري

 جمر قلبي في إتقاد

 حق لي لبس السواد

 سوف أبكيك مدى العمر وأنعى

 وسأجري من جفون العين دمعا 

ضاق صدري ! أ ين خدري ؟ 

فوق قبر السبط بالدمع هوت تشكوا المصابا 

وتناديه بأحزان ومنها القلب ذابا 

أيها المظلوم يا من بدره بالطف غابا 

كم مآسي يا أبا الأحر منها الرأس شابا 

وعيون باكيات وقلوب شاكيات 

كم مصاباً مر بي يبن الكرام 

فلتقل لي كيف صبري يا إمامي 

جار دهري أين خدري 

مذ رأيتُ الرأسُ مرفوعاً على الرمح مشالا 

شفني الحزنُ وفاض  الدمع من عيني وسالا 

وكأني مذ سمعتُ الرأس بالأحزان قالا 

من أذى الظلام أشكوا الهم لله تعالى 

صاح صوتي بالأنين ذاب قلبي يا حسين 

نار وجدي قد سرت بين الضلوعي 

لك حزناً يا أخي سيلُ الدموعي 

بات يجري أين خدري 

آه لو تدري بآلامي وحزني يبن أمي 

آه لو كنت معي تكشف لوعاتي وغمي 

آه كنت لو تواسيني بذا الخطب الملمي 

يوم أدخلنا على الطاغي يزيد هد عزمي 

قد تحملنا العذاب ومرارات المصاب 

يا أبا الأيتام لما غبت ضعنا 

لو أردنا فقدكم نبكي مُنعنا 

راح ذخري ! أين خدري؟ 

قد رمتني بسهام الغدر أقوام الأعادي 

لا تلمني لو بجمر محرق ذاب فؤادي

فلقد أدخلت قبرا عنوة لإبن زياد 

وعلي قيدوهُ إنُهم شر العبادي 

لهف نفسي للعليل كابد الهم الثقيل 

قيد السجاد من قوم لنام 

وأنا ناديت يا نعم المحامي 

هاك عمري أين خدري


برچسب‌ها: باسم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/08/23ساعت 11:38  توسط ماهر نیسی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/03/28ساعت 23:17  توسط ماهر نیسی  | 

خدایـــــا


خدایـــــا التمـــــــاست مــــــی کنــــــم



همـــــه دنیـــــایــــت ارزانـــــیِ دیگــران



ولـــی !! آنــکــــه دنـیـــایِ من اســــت



مــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نــــــــشـــود. . .






برچسب‌ها: خدایا, دنیای من, ارزانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/20ساعت 19:35  توسط ماهر نیسی  | 


اي مرا ازرده ازخود   گرپشيماني بيا


نغمه هاي ناموافق گرنمي خواني بيا


تا كه سرپيچيدي از راه وفاگفتم:برو


جزوفا اگرراهي نمي داني بيا


يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگدل


زان همه نامهرباني گرپشيماني بيا


تاب رنجوري ندارم درپي رنجم مباش


گرنمي خواهي كه جانم رابرنجاني بيا


خود توداني دردها برجان من بگذاشتي


تا نفس دارم اگردرفكر درماني بيا


دشمن جانم توبودي درد پنهانم زتوست


با همه اين شكوه ها گر راحت جاني بيا



برچسب‌ها: ازرده, شکوه, دشمن, درمانی, جانم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/20ساعت 19:28  توسط ماهر نیسی  | 

هرکی اومد توزندگیم می بردمش تا آسمون


امروزمیشدرفیق راه فردا واسم بلای جون


نمیشه قلب عاشق وبدست هرکسی سپرد


نمیدونم بد میاد یا چوب سادگیشو خورد


هرچی که به سرم اومدتقصیر هیچ کسی نبود


هرچی که بودپای خودم توقصه هام کسی نبود


هیچ کسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد


جواب کارخودمه هرچی بلا سرم اومد


تقصیر هیچ کسی نبودهرچی که بودبه پای من


رفاقت مال خودت منت نزار روی سرم


این قصه ها تموم شده دیگه


برچسب‌ها: زندگی, قلب, عاشقم, سادگی, جواب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/20ساعت 19:9  توسط ماهر نیسی  | 



من اگر خيره نگاهت كردم        تو به من خرده مگير


گله اي نيزمكن...طاقت ازدستم رفت


  دل ازرده ي اين ناكامي هاست


                دست لرزان مرا دراين راه توبگير


برچسب‌ها: گله, طاقت, خرده
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/20ساعت 19:1  توسط ماهر نیسی  | 




شب عشق است و هر کس دست یار خویش می بوسد


غریبم...بی کسم...من دست غم، غم دست من بوسد


ولنتاین مبارک



برچسب‌ها: عاشقانه, عشاق, عشق
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/20ساعت 18:54  توسط ماهر نیسی  | 




خزان امدبه بستانم

وگلزارم چه ویران شد


خداوندا چرا یارم چنین بشکسته پیمان شد؟

دلم از این همه اندوه

دیگر غرق خون گشته

دلی اسوده خاطر داشتم

ان هم پریشان شد

نگار نازنین ما که حرف باوفایی زد


وفا رو برد از یاد و به راه بی وفایان شد

نه مهری دیددل از او

نه لبخندی به روی لب

همه خوبی زخاطربرد

واز نامهربانان شد

قرارم بود تا مردن


بمانم برسر عهداش

ولی او خودگسست ان عهدو

و عشق ما به پایان شد

به او گفتم رفاقت را ز خاطر برده ای دیگر

بگفتا رسم این دنیا مرام نارفیقان شد

به او گفتم وفارا بین به پایت سوختم عمری


بسوزاند او مرا بدتر زدیدارم گریزان شد

به او گفتم پشیمان میشوی از رفتنم جانا

تو می ایی ولی اندم که عمرمن به پایان شد

زمان زندگی چون عمر گل کوتاه بوداما

به یادت تا ابد قلبم چه سرگردان ونالان شد

کنون چون رفت بی همره خداوندا نگهدارش

ولی با رفتن لیلی دل مجنون چه ویران شد

برچسب‌ها: خداوند, ویران, دل, خون, مهری
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/20ساعت 18:50  توسط ماهر نیسی  | 


عجب وفایی داره این دلتنگی!

  

تنهاش که میذاری میری تو جمع و کلی می گی و می خندی٬

 

   بعد که از همه جدا شدی از کنج تاریکی میاد بیرون

  

وایمیسته بغل دستت و دست گرمشو میذاره رو شونت....


    برمیگرده در گوشت میگه:


خوبی رفیق؟ بازم خودمم و خودت!


برچسب‌ها: وفای دلتنگی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/19ساعت 21:1  توسط ماهر نیسی  | 

حتما بخون خیلی قشنگه.. پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر،

خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک

سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم

گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش

گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد

که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.پسرک شیر را سر

کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به

ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی

نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه

ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد.تا پیش از این او آماده شده بود

دست از تحصیل بکشد.سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد.پزشکان

از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای

مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا

آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را

شناخت.مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات

زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.

روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود.او اطمینان داشت تا

پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله

ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر

هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد.پسرکی برای یک لیوان آب

در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از

چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در

قلبها و دستهای انسانها جریان دارد. آرزوتو از خدا بخواه، بعد آیه زیرو بخون:بسم الله

الرحمن والرحیم لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم.این پیاموبه 9نفربفرست آرزوت

برآورده میشه، باور نمیکردم واقعا قبول شد.اگه پاک کنی ونفرستی خدا آرزوتو قبول

نمیکنه.ساعتتو نگاه کن ببین 9دقیقه بعد یه اتفاق خوشحالت میکنه

توسط:ي ادم


برچسب‌ها: پسر فقیر, دکتر, بیماری صعب العلاج
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/19ساعت 20:23  توسط ماهر نیسی  | 


مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب ‌ام ‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ۱۶۰ کیلومتر در ساعت رسید….

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد….
لختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد. بر سرعتش افزود. به ۱۸۰ رسید و سپس ۲۰۰ را پشت سر گذاشت، از ۲۲۰ گذشت و به ۲۴۰ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است….

ناگهان به خود آمد و گفت: “مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد.”
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد….

افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: “ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی….
تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی…”
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت:
“می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم  تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!”
افسر خندید و گفت: “روز خوبی داشته باشید، آقا!” و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت….

منبع:سیمرغ   seemorgh.com


برچسب‌ها: مرد میانسالی, فروشگاه اتومبیل, فروشگاه, اتومبیل, کیلومتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/30ساعت 21:53  توسط ماهر نیسی  | 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!


منبع:عصر ایران


برچسب‌ها: دانشجویی, فلسفه, مغز, استاد, کلاس
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/30ساعت 21:45  توسط ماهر نیسی  | 

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!


منبع:http://www.alterable.blogfa.com/cat-35.aspx


برچسب‌ها: الکل, شراب, خمر, بهلول, اب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/10/10ساعت 13:57  توسط ماهر نیسی  | 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..

پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت.


منبع:http://www.alterable.blogfa.com/cat-35.aspx


برچسب‌ها: کفن دزد, کفن مرده, دزد
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/10/10ساعت 13:50  توسط ماهر نیسی  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

منبع:http://www.alterable.blogfa.com/post-222.aspx


برچسب‌ها: پیرمرد, سالمندان عشق واقعی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/10/10ساعت 13:44  توسط ماهر نیسی  | 


استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

منبع :http://nafaseashegh.blogfa.com/post/49


برچسب‌ها: عشق, قلب, نجوا, استاد, عصبانیتفارامش
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/25ساعت 20:58  توسط ماهر نیسی  | 


اون دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد، خیلی برجسته بود، خیلی از

پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه

نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر

شگفت زده شد؛ اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ

نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی

نداشت و با خودش فکر می کرد،  “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفاً یک کم نمک برام بیاری؟

می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش

قرمز شد؛ اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با

کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر

بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست

داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر

وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام  می افتم، زادگاهم، برای

شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.”


همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت

تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه

دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه کهعاشق خونوادشه، هم و

غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع

به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی

بود، شروع خوبی هم بود.

اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که

تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون

اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه

مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم

در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش

درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با

اینکار حال می کنه

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم،

لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که

به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی

استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم

نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی

کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو

بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ

نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم،

من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام

زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف

نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی

زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم

و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه

نمکی بخورم.

یه روز، یه نفر ازش پرسید: “مزه قهوه نمکی چیست؟” اون جواب داد:

“شیرینه”

منبع:http://www.yedooneh.ir


برچسب‌ها: قهوه نمکی, نمک, قهوه, عشق واقعی, دروغ گو
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 18:49  توسط ماهر نیسی  | 


دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.
در ?? سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.
روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد.
دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد.
زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد.


برچسب‌ها: دختر عاشق, ازدواج, دوست دختر, دوست پسر, خوابگاه دختران
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/09/14ساعت 20:47  توسط ماهر نیسی  | 

غلامى را نزد عمر آوردند، غلام ، مولاى خود را کشته بود، عمر دستور داد او را بکشند. امیرالمومنین علیه السلام از قضیه خبردار گردیده غلام را به حضور طلبید و به او فرمود: آیا مولایت را کشته اى ؟
غلام : آرى .
امیرالمومنین علیه السلام : چرا؟
غلام : با من عمل خلاف نمود.
على علیه السلام از اولیاى مقتول پرسید؛ آیا کشته خود را به خاک سپرده اید؟
گفتند: آرى .
فرمود: چه وقت ؟
گفتند: همین الان .
حضرت امیر به عمر رو کرده و فرمود: غلام را بازداشت کن و او را عقوبت نده و به اولیاى مقتول بگو پس از سه روز دیگر بیایند.
چون پس از سه روزه آمدند، على علیه السلام دست عمر را گرفت و به اتفاق اولیاى مقتول به جانب گورستان رهسپار شدند، و چون به قبر آن مرد رسیدند، آن حضرت به اولیاى مقتول فرمود: این قبر کشته شماست ؟ گفتند: آرى .
فرمود: آن را حفر کنید! آن را حفر کردند تا به لحد رسیدند آنگاه به آنان فرمود: میت خود را بیرون بیاورید، آنها هر چه نگاه کردند جز کفن میت چیزى ندیدند. جریان را به آن حضرت عرضه داشتند.
امیرالمومنین علیه السلام دوبار تکبیر گفت و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه کسى که به من خبر داده است ، شنیدم از رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرمود: هر کس از امتم که کردار قوم لوط را مرتکب شود، پس از مردن سه روز بیشتر در قبر نمى ماند و زمین او را به قوم لوط که به عذاب الهى هلاک شدند مى رساند، و در روز قیامت با آنان محشور مى گردد...

منبع:http://bohlool98.persianblog.ir


برچسب‌ها: لواط, قوم لوط, امیرالمومنین, امام علی, عمر
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/11ساعت 19:2  توسط ماهر نیسی  | 

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی …
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!

مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست !!!!

منبع:http://bohlool98.persianblog.ir/


برچسب‌ها: Divorce, طلاق, مشروب, ترک سیگار, Drinking
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/11ساعت 18:48  توسط ماهر نیسی  | 

آرزو داشتم تنها پسرم با دختر خواهرم ازدواج کند، اما او در دوران دانشجویی به دختری از خانواده ای مستضعف که با هم همکلاسی بودند علاقه مند شد و دختر مورد علاقه اش را به عقد خود درآورد. زن ۶۵ ساله با لهجه جنوبی خود در دایره اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد افزود: سلیم از ازدواج با سکینه خیلی خوشحال بود اما هر موقع نامزد او به خانه ما می آمد سردرد می شدم و احساس می کردم این عروس یک لاقبا در شأن خانوادگی ما نیست. من هرچه با خودم کلنجار رفتم تا مهر و محبت این دختر را در دلم جای دهم فایده ای نداشت و خواهرم نیز با نیش و کنایه هایش آتش بیار این معرکه شده بود. متاسفانه پس از گذشت مدتی، نقشه شومی کشیدم و با کمک پسر خواهرم فردی را اجیر کردیم تا ادعا کند قبلا با عروسم آشنایی و رابطه داشته است. ما با این تهمت های ناروا توانستیم سلیم را نسبت به همسرش بدبین کنیم و او نامزدش را طلاق داد. من بلافاصله دختر خواهرم را به عقد پسرم درآوردم اما سلیم و دخترخاله اش خیری از زندگیشان ندیدند چون آن ها صاحب دو فرزند معلول شدند و عروسم که تاب و تحمل مشکلات زندگی و جمع و جور کردن این دو طفل بی گناه را نداشت پس از گذشت ۱۵ سال به پسرم خیانت کرد و دنبال سرنوشت خودش رفت.از آن به بعد من و پسرم خودمان را به پرستاری از این دو بچه معلول سرگرم کردیم. ولی هر روز که می گذشت من به خاطر ظلم و خیانتی که در حق عروس قبلی ام کرده بودم عذاب وجدان بیشتری پیدا می کردم و خیلی دنبال سکینه گشتم تا او را پیدا کنم و حلالیت بطلبم. ولی هیچ آدرس و نشانی از او پیدا نکردم. تا این که برای سفر زیارتی به مشهد آمدیم.
در این جا هنگام عبور از خیابان با یک موتورسیکلت تصادف کردم و وقتی که برای مداوا به بیمارستان انتقال یافتم باورم نمی شد پرستار مرکز درمانی همان کسی باشد که سال ها دنبالش می گشتم. سکینه با مهربانی از من پرستاری و مراقبت کرد و زمانی که دست هایش را محکم گرفتم و با شرمندگی برایش تعریف کردم مرتکب چه گناه بزرگی شده ام، او با لبخندی معصومانه دستم را بوسید و گفت: مادرجان حتما قسمت این طوری بوده است و من از شما هیچ دلخوری و ناراحتی به دل ندارم و همین جا شما را بخشیدم. زن ۶۵ ساله گفت: از این که می بینم سکینه با فردی شایسته ازدواج کرده است و ۲ دختر زیبا و دوست داشتنی دارد خیلی خوشحالم و برایشان دعا می کنم خوشبخت و سعادتمند بشوند. امیدوارم خدا هم از خطاهایم بگذرد.

برگرفته از روزنامه خراسان، سوم خرداد نود و یک، نویسنده: غلامرضا تدینی راد

منبع:http://www.papyrus.ir


برچسب‌ها: پسر معلول, خیانت, ازدواج, آرزو داشتم, توطئه
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/08ساعت 19:37  توسط ماهر نیسی  | 

روزی یک دختر جوان سوار اتوبوس شد و کنار یک راهب با خدا و زیبا نشست و خیلی بی ادبانه و با تکبری خاص و بی مقدمه از آن مرد با دین خواست که با وی س ک س داشته باشد... !!!!
مرد راهب با خجالت و شرم سریع جواب رد داد و پیاده شد...
راننده اتوبوس قضیه را فهمید و به دختر گفت من میدانم چه طور میتوانی با آن راهب س ک س داشته باشی. اگر بخواهی به تو خواهم گفت !
ان راهب هر نیمه شب میرود به قبرستان قدیمی و دعا میکند تا خداوند گناهانی که در گذشته انجام داده ببخشد و تو باید مثل فرشتهها لباس بپوشی و به او بگویی :خدا ان را بخشیده....
دختر افاده ای پوز خندی زد و به فکر فرو رفت و خلاصه به نزدیکترین فروشگاه لباس رفت...
نیمه شب دختر آماده شد و به قبرستان رفت و دید راهب زانو زده و مشغول دعا کردن هست...
دختر گفت: ببين خدا دعات رو شنیده و اگه میخوای بخشیده بشی باید با من س ک س کنی؟!
راهب ابتدا نگران شد ولی قبول کرد. وقتی کارشان تمام شد
دختر پرید و ماسکش رو در آورد و گفت:سورپرایز!! منم همون دختر که صبح ... دیدی حریف من نشدی ... من هر آنچه بخواهم را به دست میاورم.
راهب هم پرید ماسکش رو درآورد و گفت: سورپرایز!! اینم منم راننده اتوبوسه...

منبع:http://zarandpatogh.blogfa.com


برچسب‌ها: داستان های زیبا وکوتاه, داستان جالب, داستانهای باور نکردنی, داستان های عبرت آموز, راهب ودختر
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/08ساعت 19:29  توسط ماهر نیسی  | 

در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در بالای مناره مسجد، اذان می گفت.
این برادر پس از چند سال فوت کرد و برادر دوم مؤذن شد و بر بالای مناره مسجد اذان می گفت او هم حدود ده سال به مؤذنی مشغول بود تا اینکه برادر دوم هم فوت کرد.
پس از آن مردم نزد برادر سوم رفتند و از او خواستند او هم چون دو برادرش به اذان گوئی بپردازد. اما وی از پذیرفتن اجتناب کرد.
وقتی با اصرار زیاد مردم روبرو شد به آنان گفت: «من اذان گفتن را بد نمی دانم ولی اگر صد برابر پولی را که پیشنهاد می کنید به من بدهید باز هم نخواهم پذیرفت زیرا این کار باعث شد دو برادر من بی ایمان از دنیا بروند. وقتی لحظات آخر عمر برادر بزرگترم رسید خواستم بر بالینش سوره یس تلاوت کنم که با اعتراض و فریاد و نهیب او مواجه شدم.
او می گفت: قرآن چیست؟ چرا برایم قرآن می خوانی؟
برادر دوم هم به این صورت در هنگام مرگش به من اعتراض کرد.
از خداوند کمک خواستم که علت این امر را برایم روشن گرداند زیرا آنان مؤذن بودند و این کار از آنان انتظار نمی رفت.
خداوند برای آنکه ماجرا را به من بفهماند زبان او را گویا کرد و در این هنگام برادرم گفت: «ما هر گاه که بالای مناره مسجد می رفتیم به خانه های مردم نگاه می کردیم و به محارم مردم چشم می دوختیم و خلاصه چشم چرانی باعث این بی ایمانی و عذاب گردیده است.»

منبع:http://rasekhoon.net/article/show/720410/


برچسب‌ها: چشم چران, موذن, مسجد, فاسد
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/08ساعت 19:8  توسط ماهر نیسی  | 

جماعتی برای سؤال کردن یک مسئله پیش امیر المؤمنین (ع) آمدند. پیش از اینکه علی (ع) را ملاقات نمایند، با امام حسین (ع) دیدار نموده و پرسیدند: «علی (ع) کجا هستند.»؟
امام حسن (ع) فرمودند: «حاجت شما چیست؟»
عرض کردند: «می خواهم مسئله ای را حل کنیم.»
حضرت فرمودند: «آن مسئله چیست؟»
گفتند: «مردی با زن خویش جماع نمود. چون کارش تمام شد، برخواست و رفت. بعد، آن زن برخواست و با کنیزی که هنوز باکره بود مساحقه نمود و آن نطفه را که از مرد گرفته بود را به او ریخت. آن کنیز نیز حامله گشت. اکنون حکم چیست؟
امام حسن (ع) فرمودند: «حل مسائل مشگله، مخصوص علی (ع) است. من نیز میگویم، اگر درست گفتم که از فضل خدا و توجه امیرالمؤمنین(ع) است و اگر خطا کردم، من کرده ام و امید است که انشاء الله خطا نکنم.»
سپس فرمود: «نخست باید بهای مهر کنیز باکره را از آن زن گرفت. چرا که هنگام زاییدن، بکارت او از بین می رود. بعد از آن، باید زن را که شوهر دارد حد زنای محصنه زد. آنگاه باید انتظار کشید تا آن کنیز حمل خود را بگذرد، بعد باید آن طفل را به صاحبت نطفه که پدر او است، باز گرداند. آنگاه کنیز را نیز باید حد زد.»
آن جماعت این کلمات را شیندند و چون به خدمت امیرالمؤمنین(ع) رسیدند و از آن حضرت نیز پرسش کردند (و جواب امام حسن (ع) را نیز ذکر نمودند.) حضرت فرمود: «اگر از من سؤال می کردید چیزی افزون تر از آنچه فرزندم گفته است نمی شنیدید.»(5)

منبع:http://rasekhoon.net/article/show/720410/


برچسب‌ها: امام حسن, نطفه, مساحقه, زناکار, کنیز
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/08ساعت 19:4  توسط ماهر نیسی  | 

یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار رود فرات سلطنت می کرد. او در اداره امور کشور خود به اندازه ای قدرت به خرج داده بود که «شاپور ذوالاکتاف» احترام او را داشت.
وقتی که «شاپور» با دولت «روم» صلح کرد، در فکر تسخیر شهر «اساطرون» افتاد. پس سپاهی مجهز را حرکت داد و گرداگرد شهر را گرفت. ولی بخاطر استحکام حصار قلعه، از فتح آن مأیوس گردید و پیوسته در خارج شهر راه می رفت تا شاید چاره ای پیدا کند.
روزی دختر «اساطرون» بالای حصار شهر آمده بود و لشگر دشمن را تماشا می کرد.ناگاه چشمش به قامت مردانه «شاپور» افتاد و با همین یک نگاه عاشق او شد. پنهانی نامه ای به او نوشت که: «اگر مرا به ازدواج خود در آوری، وسیله تسخیر شهر را فراهم می کنم.» «شاپور» نیز پذیرفت.
دختر شبانه وسایل ورود لشگریان را فراهم نمود و «شاپور» با سپاهیانش وارد شدند و شهر را فتح کردند.«اساطرون» را کشته و سر او را به نیزه زدند و به مردم نشان دادند. مردم نیز پس از مشاهده سرِ سلطان خود، از «شاپور» اطاعت کردند.
شهریار ایران هم به پیمان خود عمل نمود و با دختر ازدواج کرد و مدتی با او بسر برد.
شبی چشم «شاپور» به پشت دختر افتاد که بر اثر خراشیدگی، خون آلود شده بود. پرسید: «این خراش از چیست؟»
گفت: «در محل استراحت من برگ «موردی» (برگی است لطیف که برای تقویت موی سر و صورت بکار برده می شود) بود که بر اثر تماس با او، بدنم خراش برداشت.»
«شاپور» گفت: «پدرت، تو را چه اندازه با ناز پروریده است که چنین پوست لطیفی پیدا کرده ای؟»
او گفت: «پدرم مرا با بهترین وسائل، پرورش می داد و غذایم را از مغز سر گوسفند و زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود.»
«شاپور» مدتی سر به زیر انداخت و پس از مدتی تفکر، سر برداشت و گفت: «تو با پدری چنین مهربان اینگونه بی وفایی کردی! چگونه با من پایداری خواهی کرد؟!» پس دستور داد که گیسوان او را بر دم اسبی بسته و در میان خارستانی کشیدند تا به درک واصل گردید.(2)

منبع:http://rasekhoon.net/article/show/720410/


برچسب‌ها: سلاطین, اساطرون, سلطنت, شاپور, گیسوان
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/08ساعت 18:59  توسط ماهر نیسی  | 

در یکی دهاتهای فارس، دهقان با تجربه ای زندگی می کرد. او مردی هوشمند و عارف بود و از عبادت و بندگی خدا بهره تامّی داشت ولی فقیر و تنگدست بود و زندگی بسیار سختی داشت. دست به هر کاری دراز می کرد تا شاید بتواند از فقر و تنگدستی نجات یابد، ولی موفق نمی شد و پیش آمدهای پی در پی و ناگوار بر او وارد می شد و بیش از پیش او را به سختی و رنج می انداخت.
او زنی داشت که در حسن و زیبایی و جمال نظیر نداشت ولی در مقابل فقر و تنگدستی شوهرش، بسیار اعتراض می کرد و به او زخم زبان و طعنه می زد.
روزی زن به مردش گفت: «بیا از این جا هجرت کنیم، شاید در دیار دیگری بتوانی خود را از فقر و تنگدستی نجات دهی.»
مرد گفت: «من با این پیشنهاد موافق هستم زیرا بسیار کسانی بودند که از وطن خود هجرت کردند و در نتیجه به مقام و ثروت رسیدند ولی من از یک چیز می ترسم و آن است که می ترسم راه بی وفایی در پیش
بگیری و فریب دیگران را بخوری.»
زن، سوگندها یاد کرد و گفت: «من به عهدی که در شب عروسی و هنگام ازدواج با تو بستم تا آخر عمر وفا خواهم کرد و برای همیشه با تو خواهم بود. این اندیشه ها را از سر بدر کن و خیالت راحت و آسوده باشد.»:
مرد به پیشنهاد زن، از وطن خود به جای نامعلومی سفر کرد. در بین راه، گه گاهی در بعضی از منازل پیاده شده و استراحت می کردند و دوباره به حرکت خود ادامه می دادند تا اینکه در منزلی، مرد به خواب عمیقی فرو رفت.
در همین حین، امیر زاده ای که به عنوان شکار به آن اطراف آمده بود گذارش به همان جا افتاد. وقتی که چشمش به زن زیبای آن مرد افتاد، شیفته او شد و به او اظهار عشق و علاقه کرد و گفت: «اگر از آن مرد جدا شوی، به زندگی خوبی خواهی رسید و در ناز و نعمت بسر خواهی برد.»
زن نیز بر خلاف عهد و پیمانش، راه بی وفایی را در پیش گرفت و آهسته از جای برخاست و از شوهرش که خوابیده بود جدا شد و با آن جوان سوار بر اسب گردید و رفت، تا اینکه به چشمه ای رسیدند و برای قضای حاجت پیاده شدند. زن همین که کمی از چشمه دور شد شیری از راه رسید و آن زن را درید و مقداری از گوشت او را خورد و رفت. امیر زاده چون دید که زن جوان دیر کرده است بدنبال او رفت و دید که بدن پاره پاره او بر روی زمین است.
از طرفی، دهقان از خواب بیدار شد و زنش را ندید. برای پیدا کردن وی، شتابان به هر سو می دوید تا اینکه به همان چشمه رسید و آن جوان را دید و حال عیال خود را از او پرسید.
جوان گفت: «زنی را در اینجا دیدم که شیر او را پاره پاره کرده است.»
دهقان وقتی که زن خود را به آن حال دید و حقیقت ماجرا را فهمید گفت: «این است کیفر خیانت و بی وفایی.»(1)

منبع :http://rasekhoon.net/article/show/720410/


برچسب‌ها: دهقان, خیانت, خیانتکار, زن زیبا, بی وفا
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/08ساعت 18:51  توسط ماهر نیسی  | 

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا

سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیزی

بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.

دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم. همان شب به

قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند که گفت: سنگ های

روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید!!!

شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری

را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم. اما شوالیه دوم به دستور آوا

عمل کرد.
وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ

های شوالیه پارسا تابید: الماس های ناب بودند که می درخشیدند!!!

استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.


برچسب‌ها: تصمیمات خداوند, شوالیه, اسب
+ نوشته شده در  شنبه 1392/08/11ساعت 11:11  توسط ماهر نیسی  | 

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای

افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع)

همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه

قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به

داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه

دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز

دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و

کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از

آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور

کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را

به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم

می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان

همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری

کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او

خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا

سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی

کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
منع:http://da3tankotah.mihanblog.com/post/56



برچسب‌ها: حضرت سلیمان, دریا, مورچه, قورباغه, رزق و روزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/08/08ساعت 17:49  توسط ماهر نیسی  | 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک

بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک

سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار

پنجره باشد؟


برچسب‌ها: بیمارستان, قاشق, فنجان, روان‌پزشک
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/08/08ساعت 17:40  توسط ماهر نیسی  |