&♥$♥$داستان های کوتاه اما اموزنده ♥$♥$♥&
داستانهای کوتاه ، داستان های کوتاه ، داستانهای زیبا و کوتاه ، داستانهای آموزنده و کوتاه ، داستانهای  
نويسندگان


به یک نویسنده جهت نوشتن داستانهای ائمه اطهار 14معصوم داریم


لذا از متقاضیان خواهشمندیم  در صورت که بخواهند کسب ثواب کنند در این ا مرو ما را یاری کنند


در قسمت نطرات اسم خودشون و نام کاربری و رمزشون بدن تا براشون صادر بشه با تشکر از شما


برچسب‌ها: نویسنده, کسب ثواب, نویسنده وبلاگ, نوشتن, جمع اوری داستان
[ چهارشنبه 1393/06/19 ] [ 13:7 ] [ بی گناه ]
عاقبت رابطه نامشروع دختر 15 ساله با دو مرد مسن!!مجموعه : مجله خبری روز

عاقبت رابطه نامشروع دختر 15 ساله با دو مرد مسن سمانه دختر 15 ساله با خبرنگاران از اتفاقات تلخ زندگی

اشصحبت کرد و گفت : من بچه بودم و خوب و بد را تشخيص نمي دادم. اما او كه مردي 41 ساله است با سوء

استفاده از اعتماد مادرم، مرا شيفته محبت هاي دروغين خودش كرد و براي اين كه بتواند نقشه هاي شوم خود

را عملي كند يک گوشي تلفن همراه و سيم كارت اعتباري برايم هديه خريد.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های فساد و تباهی، روابط جنسی دختر و پسر، روابط پنهانی و رسوایی، داستان های تجاوز، 1- هَوس بازی
برچسب‌ها: عاقبت رابطه نامشروع, دختر 15 ساله با دو مرد مسن, دختر 15 ساله, ارتباط مخفيانه, رابطه نامشروع
ادامه مطلب
[ شنبه 1393/07/05 ] [ 9:43 ] [ بی گناه ]

 

چند شب قبل که مینا برایم تعریف کرد به تلافی اشتباهاتم مرتکب چه عملی شده است، دنیا روی سرم خراب

شد و تازه آن موقع بود که فهمیدم ناموس یعنی چه و دنبال ناموس کسی رفتن زرنگی نیست

خراسان: همسایه ها زاغ سیاه شوهرم را چوب می زدند و برایم خبر می آوردند که هر موقع برای دیدن پدر و

مادرم به شهرستان می روم، او زنان خیابانی را به خانه می آورد. این موضوع خیلی مرا عذاب می داد اما چون

آشنایی من و بهزاد نیز از یک دوستی خیابانی شروع شده بود و خانواده ام از اول با ازدواج ما مخالف بودند، نمی

توانستم چیزی بگویم و حرفی بزنم. 

زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری آبکوه مشهد افزود: چندین و چند بار از بهزاد خواهش کردم که دست از

کارهای غیراخلاقی خود بردارد و بیشتر به فکر من و پسر کوچکمان باشد،

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های فساد و تباهی، روابط جنسی دختر و پسر، روابط پنهانی و رسوایی، داستان های تجاوز
برچسب‌ها: غیراخلاقی, دنبال ناموس, ارتباط نا مشروع, رتباط مخفیانه, دوست پسر
ادامه مطلب
[ شنبه 1393/07/05 ] [ 9:39 ] [ بی گناه ]
جواني كه متهم است دو سال قبل اقدام به قتل زن‌دايي خود كرده، از سوي بازپرس ويژه قتل تهران مجرم

شناخته شد.

عصر روز 7 آذرماه سال 86 چند نفر از دانشجويان دانشگاه آزاد واحد شهر ري حين عبور از كنار كانال آبي در حوالي

دانشگاه خود متوجه شدند كه جسد يك زن در داخل كانال افتاده و به همين دليل فورا پليس را در جريان اين

موضوع قرار دادند.

حسب گزارش ماموران انتظامي، قاضي محمد شهرياري بازپرس كشيك قتل پايتخت از اين حادثه باخبر شد و

بلافاصله با حضور در محل كشف جسد، دستور انجام تحقيقات پليسي را صادر كرد.

بازپرس جنايي پس از حضور در محل اعلام‌شده، متوجه شد كه جسد متعلق به زني جوان است كه به وسيله يك

روسري قرمز‌رنگ خفه شده است.

با آغاز تحقيقات پليسي به دستور مقام قضايي، عوامل تشخيص هويت دريافتند كه جسد متعلق به زني 32

ساله به نام «اكرم» بوده كه در شهرك گلستان واقع در حاشيه جنوب غرب تهران زندگي مي‌كرده است.

با شناسايي خانواده مقتول، تحقيق از آنها آغاز شد كه همسر و دو فرزند وي حقايقي از زندگي «اكرم» و روابطش

را براي كارآگاهان جنايي بازگو كردند.

ادامه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های فساد و تباهی، روابط جنسی دختر و پسر، روابط پنهانی و رسوایی، داستان های تجاوز
برچسب‌ها: رابطه با زن دایی, رابطه نامشروع, رابطه جنسی, قتل, فساد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1393/06/31 ] [ 10:57 ] [ بی گناه ]

ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺑﺎ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻧﺎﻣﺸﺮﻭﻉ ﺩﺍﺷﺖ .

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪﻩ ....

ﭘﺰﺷﮏ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﯾﻞ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﻩ

ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎ

ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﮐﻦ .

ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭﯼ

ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻬﺖ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ؟ ﭘﺰﺷﮏ ﮔﻔﺖ:

 


موضوعات مرتبط: روابط جنسی دختر و پسر، روابط پنهانی و رسوایی، داستان های تجاوز، 1- هَوس بازی
برچسب‌ها: رابطه پزشک با پرستار, ﺍﺳﭙﺎﮔﺘﯽ, رابطه نا مشروع دکتر با پرستار, ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻧﺎﻣﺸﺮﻭﻉ, ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1393/06/26 ] [ 11:36 ] [ بی گناه ]
داستان رابطه نامشروع دکتر دندانپزشک با دختر جوانی که منشی او بود / دو سال است به من تجاوز می کند !
رابطه نامشروع منشی و دندانپزشک فاش شد سکس داستان تجاوز ! www.9ktenews.com

دختر جوانی به نام سحر سه سال قبل به ماموران پلیس شکایت کرد و گفت توسط مردی دندانپزشک مورد آزار

قرار گرفته است.

این دختر گفت: دو سال است که مرد دندانپزشک به من تعرض می کند و من از ترسم نمی توانم چیزی بگویم

اما بالاخره تصمیم گرفتم به این ترس غلبه کنم و حالا شکایت دارم.

سحر ادامه داد: چند ماه بیشتر نبود که به عنوان منشی در مطب مرد دندانپزشک استخدام شده بودم. فکر

می کردم او آدم خوبی است و مشکلی با هم نخواهیم داشت. البته اوایل با من خیلی مهربان رفتار می کرد تا

اینکه یک شب به من آبمیوه تعارف کرد.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های فساد و تباهی، روابط جنسی دختر و پسر، روابط پنهانی و رسوایی، داستان های تجاوز
برچسب‌ها: منشی دکتر, سکس, سکس با دختر, sexy, رابطه نامشروع منشی و دندانپزشک
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1393/06/20 ] [ 12:36 ] [ بی گناه ]
 رابطه نامشروع و قتل هولناک زن جوان !!!

روزنامه شرق: پرونده مردی که متهم است در پی ارتباط نامشروع با زنی جوان او را به قتل رسانده در اختیار

قضات دادگاه کیفری استان تهران قرار گرفت.  به گزارش خبرنگار ما، ماموران پلیس رباط‌کریم خرداد‌ماه سال

گذشته در پی گزارشی مردمی در جریان تصادف مرگبار ماکسیما با زنی جوان قرار گرفتند.

زمانی‌که پلیس به محل رسید جسد زن جوان، خون‌آلود روی زمین افتاده‌ بود تکنسین‌های اورژانس که بالای سر

این زن حاضر شده‌ بودند، اعلام کردند زن جوان فوت شده و کاری نمی‌توان برای او انجام داد. تحقیقات پس از

انتقال جسد به پزشکی‌قانونی آغاز شد. ماموران ابتدا راننده ماکسیما را مورد بازجویی قرار دادند.

 

بقیه در ادامه مطلب

 


موضوعات مرتبط: روابط جنسی دختر و پسر، روابط پنهانی و رسوایی، داستان های تجاوز، 1- هَوس بازی
برچسب‌ها: پزشکی‌قانونی, رابطه نامشروع, قتل, زن جوان, فساد
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1393/06/20 ] [ 12:6 ] [ بی گناه ]
آتش گرفتن خانه
روزی امام حسن علیه السلام در جایی نشسته بود که کسی وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه ات

آتش گرفت!» امام فرمود:«نه، خانه من آتش نگرفته است.» پس از مدتی شخص دیگری وارد شد و گفت:

«یابن رسول الله، خانه همسایه شما آتش گرفت، و ما یقین کردیم آتش به خانه شما هم سرایت می‌کند

اما این اتفاقنیفتاد و آتش خاموش شد.»


شیعه حقیقی
مردی به امام حسن علیه السلام گفت : من از شیعیان شما هستم .

امام علیه السلام فرمود: ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی

با ادعای مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستی برگناهان خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم .

بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی .


شفاعت دو کودک


عصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، حسن و حسین (علیه السلام) کودک بودند شخصی گناهی

کرد و از شرم آن گناه ، مدتی مخفی شد و نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی آمد تا اینکه آن

شخص ، حسن و حسین (علیه السلام) را دید، آن دو را بر دوش ‍ خود سوار کرد و با همان حال به حضور رسول

خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: من گنهکارم ، در پناه خدا، و این دو آقازاده به حضور شما

آمده ام تا مرا ببخشید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی که آن منظره را دید، آنچنان خندید که

دستش را بر دهانش گذاشت ، سپس به آن مرد گنهکار فرمود: برو جانم تو آزاد هستی آنگاه به حسن و

حسین فرمود: آن شخص در مورد عفو گناه خود، شما را شفیع قرار داد، در این هنگام آیه ۶۴ سوره نساء نازل

شد: … ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما: و اگر

گنهکاران که بر اثر گناه به خود ستم کردند، به نزد تو (ای پیامبر) می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و

پیامبر هم برای آن ها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند.



داوری امام حسن (علیه السلام)

عصر خلافت امام علی (علیه السلام) بود، قصابی را که چاقوی خون آلود در دست داشت ، در خرابه ای دیدند و

در کنار او جنازه خون آلود شخصی افتاده بود، قرائن نشان می داد که کشنده او همین قصاب است ، او را

دستگیر کرده و به حضور امام علی (علیه السلام) آوردند. امام علی (علیه السلام) به قصاب گفت : در مورد

کشته شدن آن مرد، چه نظر داری ؟ قصاب گفت : من او را کشته ام .

امام بر اساس ظاهر جریان ، و اقرار قصاب ، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص ، اعدام کنند. در این

حال که ماءمورین ، او را به قتلگاه می بردند، قاتل حقیقی با شتاب به دنبال ماءمورین دوید و به آنها گفت :

عجله نکنید و این قصاب را به حضور امام علی (علیه السلام) بازگردانید. ماءمورین او را به حضور علی (علیه

السلام) باز گرداندند، قاتل حقیقی به حضور علی (علیه السلام) آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ! سوگند به خدا،

قاتل آن شخص این قصاب نیست ، بلکه او را من کشته ام . امام به قصاب فرمود: چه موجب شد که تو اعتراف

نمودی من او را کشته ام ؟ قصاب گفت : من در یک بن بستی قرار گرفتم که غیر از این چاره ای نداشتم ، زیرا

افرادی مانند این ماءمورین ، مرا کنار جنازه بخون آغشته با چاقوی خون آلود بدست دیدند، همه چیز بیانگر آن بود

که من او را کشته ام ، از کتک خوردن ترسیدم و اقرار نمودم که من کشته ام ، ولی حقیقت این است که من

گوسفندی را نزدیک آن خرابه کشتم ، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال که چاقوی خون آلود در دستم

بود، به آن خرابه برای تخلّی رفتم ، جنازه بخون آغشته آن مقتول را در آنجا دیدم ، در حالی که دهشت زده شده

بودم ، برخاستم ، در همین هنگام این گروه به سر رسیدند و مرا به عنوان قاتل دستگیر نمودند. امیرمؤمنان علی

(علیه السلام) فرمود: این قصاب و این شخص که خود را قاتل معرفی می کند را به حضور امام حسن (علیه

السلام) ببرید تا او قضاوت نماید. ماءمورین آنها را نزد امام حسن (علیه السلام) آوردند و جریان را به عرض ‍

رساندند. امام حسن (علیه السلام) فرمود: به امیر مؤمنان علی (علیه السلام) عرض کنید، اگر این مرد قاتل ،

آن شخص را کشته است ، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است ، و خداوند در

قرآن

می فرماید: و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا.

و هر کس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است که گوئی همه مردم را نجات بخشیده است (مائده ۳۲).

آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و دیه مقتول را از بیت المال به ورثه او عطا فرمود. به این ترتیب ،

ارفاق و تشویق اسلام شامل حال آن قاتل شد که مردانگی کرد و موجب نجات یک نفر بی گناه گردید، و با این

کار جوانمردانه اش ، تا حدود زیادی گناه خود را جبران نمود.

ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی با ادعای مقام بلند تشیع

که از آن بهره مند نیستی برگناهان خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم . بلکه بگو من از دوستداران

شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی



حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع

شجاعت امام حسن (علیه السلام)

جنگ جمل در بصره بین سپاه علی (علیه السلام) و سپاه طلحه و زبیر، در گرفت ، آتش ‍ جنگ شعله ور گردید،

امیر مؤمنان علی (علیه السلام) پسرش محمّد حنفیّه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به

دشمن حمله کن ، محمّد حنفیّه به سوی دشمن حرکت کرد، ولی در برابر گردان بنوضبّه قرار گرفت ، و نتوانست

کاری انجام دهد، عقب نشینی کرد و به حضور پدر بازگشت ، هماندم امام حسن (علیه السلام) بر جهید و نیزه

را از او گرفت و به میدان شتافت و مقداری با دشمن جنگید و باز گشت ، در حالی که نیزه اش خون آلود بود.

محمّد حنفیّه وقتی که دلاوری امام حسن (علیه السلام) را دریافت ، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد، امام

علی (علیه السلام) به محمّد حنفیّه فرمود: لا تانف فانّه ابن النبی و انت ابن علی .

سرافکنده نباش ، زیرا حسن (علیه السلام) پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است تو پسر علی

هستی .

گل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)

حافظ ابونعیم اصفهانی از ابوبکر روایت می کند که گفت : پیامبر (صلی الله علیه وآله) در نماز بود، وقتی که به

سجده رفت ، امام حسن (علیه السلام) که کودک بود آمد و بر پشت جدش رسول خدا (صلی الله علیه وآله)

نشست ، رسول خدا آنقدر سجده را طول داد تا امام حسن (علیه السلام) پائین آمد، بعد از نماز ابوبکر به

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عرض کرد: ای رسول خدا چطور در نماز این چنین به این کودک مدارا می کنی

پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: ان هذا ریحانتی و ان ابنی هذا سید: این کودک گل من است، و این پسرم

آقا است .


پاسخ به سوال یهودی

امام حسن(علیه السلام) در عین اینکه پارسا و عابد بود و بیست بار پیاده از مدینه به مکه برای انجام مناسک

حج رفت ، و سه بار همه اموال خود را صدقه داد، خوشپوش و با وقار و آراسته بود. روزی با لباس خوب و تمیز

سوار بر قاطر زیبا از منزل بیرون آمد، و با شکوه و نورانیت خاصی در کوچه های مدینه می گذشت و به بیرون

شهر می رفت . یک نفر یهودی نزدیک آمد و عرض کرد: سوالی دارم ، امام فرمود: بپرس . او گفت : جدت رسول

خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: الدنیا سجن المومن و جنه الکافر: دنیا برای مؤ من ، زندان است و برای کافر

بهشت . ولی اینک می بینم تو از مواهب دنیا بهره مندی ولی من در سختی هستم ! امام حسن (علیه

السلام) فرمود: این تصور تو غلط است که مؤ من باید از همه چیز محروم باشد، و اگر تو مقام ارجمند مؤ من را در

بهشت با جایگاه پست جهنم برای کافر را مقایسه کنی ، و با دنیای مؤ من و کافر بسنجی بخوبی درمیابی که

سخن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دست که دنیا برای مؤ من زندان است و برای کافر بهشت می باشد.

دعای خیر امام حسن (علیه السلام)

امام حسن (علیه السلام) چندین بار از مدینه پیاده به مکه برای انجام حج رفت در یکی از این سفرها که از

مدینه به سوی مکه راه افتاد، پاهایش بر اثر پیاده روی روی ریگهای خشک و سوزان ، ورم کرد. شخصی به آن

حضرت عرض کرد: آقا اگر کمی سوار می شدید، پاهایتان بهتر می شد. امام فرمود: خیر وقتی به منزلگاه بعدی

رسیدیم ، مرد سیاه چهره روغن فروشی پیدا می شود که فلان روغن را دارد آن را برایم بخر، به پاهایم می

مالم خوب می شود. عده ای عرض کردند: پدران و مادرانمان بفدایت در پیش منزلی سراغ نداریم که در آنجا

روغن بفروشند. امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتی نگذشته بود که همان مرد روغن فروش پیدا شد، امام

فرمود: نزد او بروید و روغن را خریداری کنید نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت : برای چه کسی می

خواهید؟ گفتند برای امام حسن (علیه السلام). روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت ببرید وقتی که او را به

حضور امام حسن (علیه السلام) بردند به امام عرض کرد: من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و

من حاجتی به تو دارم و آن اینکه دعا کن خداوند فرزند نیکوکار و پرهیزکاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون

آمدم همسرم نزدیک زایمانش بود. امام حسن (علیه السلام) فرمود: خداوند پسر سالمی که پیرو ما است به

تو خواهد داد. وقتی روغن فروش به منزلش رفت ، دید خداوند پسر سالمی به او داده است . همان پسر وقتی

بزرگ شد به سید حمیری معروف گردیده و از شیعیان راستین و شاعران آزاده بود که در هر فرصتی از امامان

اهلبیت (علیهم السلام دفاع و حمایت می نمود، و فضائل علی (علیه السلام) را به قصیده در آورده بود و می

خواند و هنگام مرگ علی (علیه السلام) ببالینش آمد. نام او اسماعیل بن محمد بود امام صادق (علیه السلام)

به او فرمود: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است زیرا تو سید شاعران هستی . روزی اشعاری درباره

مصائب امام حسین (علیه السلام) در حضور امام صادق (علیه السلام) خواند، قطرات اشک از دیدگان امام

سرازیر شد و صدای گریه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (علیه السلام) امر به خودداری کرد.

ان هذا ریحانتی و ان ابنی هذا سید

این کودک گل من است، و این پسرم آقا است


معیار ارزش


روزی معاویه به امام حسن (علیه السلام) گفت : من از تو بهترم امام فرمود: چرا؟ او گفت : بخاطر اینکه مردم

دور من اجتماع کرده اند.

امام فرمود: هیهات ، هیهات (چقدر این سخن تو دور از حقیقت است) ای فرزند جگر خوار! آنان که به دور تو جمع

شده اند دو دسته اند:

۱ - از روی زور و اجبار، در دور تواند


۲ – از روی آزادی و اختیار، دسته اول بر اساس فرموده خداوند در


قرآن

معذورند.

اما دسته دوم ، گنهکارند و از فرمان خدا نافرمانی کرده اند. حاشا که من به تو بگویم : من بهتر از تو هستم زیرا

در تو خوبی نیست تا من خوب تر از تو باشم ، ولی بدان که خداوند مرا از صفات پست دور ساخته و تو را از

صفات نیک انسانی دور ساخته است .


طاغوت شکن

پس از شهادت امام علی (علیه السلام) معاویه کم کم بر همه جهان اسلام مسلط شد، روزی با دارو دسته

خود به کوفه آمد، طرفدارانش به او گفتند: حسن بن علی(علیه السلام) در نظر مردم کوفه بسیار محترم و

محبوب است ، خوب است شما به منبر بروی و در و خطبه خود کاری کنی که آن حضرت از چشم مردم بیفتد.

امام حسن (علیه السلام) از جریان آگاه شد، در مسجد پیش دستی کرد و قبل از سخنرانی معاویه برخاست و

خطاب به مردم کرد و فرمود: ای مردم آیا اگر شما همه جهان را بگردید کسی را غیر از من و برادرم حسین

(علیه السلام) می یابید که جدش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باشد؟ ما برای حفظ خونهای مردم دست از

جنگ کشیدیم و حکومت در دست این طاغوت – اشاره به معاویه – قرار گرفت و این جز فتنه ای تا وقتش نمی

یابم . معاویه گفت : منظورت چیست ؟

امام حسن (علیه السلام) فرمود: منظورم همان است که خدا خواسته است . معاویه به خشم آمد و بالای منبر

رفت و در خطبه خود از علی (علیه السلام) و آل علی (علیه السلام) بدگویی کرد. امام حسن (علیه السلام) از

پای منبر برخاست و خطاب به معاویه فرمود: ای فرزند زن جگر خواره آیا امیرمؤ منان(علیه السلام) را سبب می

کنی به او ناسزا می گویی با اینکه پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که به علی (علیه السلام) ناسزا

بگوید به خدا ناسزا گفته و خداوند چنین فردی را تا ابد وارد دوزخ می کند. آنگاه امام از روی بی اعتنایی به

معاویه پشت کرد و به طرف منزل آمد و دیگر به آنجا برنگشت.



حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع

 
ترحم بر حیوانات نجیح گوید: حسن بن علی علیه السلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او

قرار گرفته بود، هر لقمه ای که می خورد یک لقمه هم به آن سگ می داد. عرض کردم : یابن رسول اللّه ! این

سگ را از خود دور نمی کنی ؟ حضرت فرمود: رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه

کند و من بخورم و به او نخورانم .

رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم


خوش برخوردی

امام حسن علیه السلام دوستی شوخ طبع داشت . روزی به خدمت او رسید. امام علیه السلام فرمود: شب را

چگونه صبح کردی ؟ او در جواب گفت : یابن رسول اللّه ! شب را بر خلاف رضای خود و خدا و شیطان به صبح

آوردم . امام علیه السلام خندید و فرمود چگونه ؟ عرض کرد: خدای عزوجل دوست دارد که او را اطاعت کنم و

مرتکب معصیت او نشوم و من چنین نیستم و شیطان دوست دارد معصیت خدا کنم و او را اطاعت نکنم و این

چنین هم نیستم و خودم دوست دارم هرگز نمیرم و این گونه نمی باشم . از این داستان استفاده می شود که

امام علیه السلام با همه ابهت و بزرگی که داشتند به گونه ای با دیگران برخورد می کردند که آنها براحتی در

محضر او بلکه با خود او شوخی می کردند و حضرت گوش می دادند و می خندیدند.



سر سفره امام مجتبی (علیه السلام)مردی که صورتش خیلی زشت و قبیح منظر بود سر سفره امام حسن

مجتبی آمد و از روی حرص تمام غذا را خورد و تمام کرد. امام حسن علیه السلام که کرامتش برای همه معلوم

بوده از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و در وسط غذا از او پرسید: تو عیال داری یا مجردی ؟ گفت :

عیالمندم ، فرمود: چند فرزند داری ؟ گفت : هشت دختر دارم که من به شکل از همه زیباترم ، اما ایشان از من

پرخورترند. امام تبسم فرمود: و او را ده هزار درهم انعام دادند و فرمودند: این قسمت تو و زوجه ات و هشت

دخترت باشد.

منبع :آکاایران

h t t p : / / d i a n a t . a k a i r a n . c o m


برچسب‌ها: آتش گرفتن خانه, شیعه حقیقی, شفاعت دو کودک, داوری, شجاعت امام حسن
[ سه شنبه 1393/06/18 ] [ 8:32 ] [ بی گناه ]
وقتی وضو می گرفت، تمام بدنش از ترس خدا می لرزید و چهره اش زرد می شد. می پرسیدند: ای پسر

رسول خدا! چرا؟ می فرمود: «بنده و عبد خدا باید هنگامی که آماده بندگی به درگاه او می شود، از ترس

او رنگش تغییر کند و اعضایش بلرزد».(3)

وقتی به آستان مسجد می رسید، می گفت: «خدایا! مهمانت بر در خانه است. ای نیکو کار! بدرفتار به سویت

آمده است. ای خدای کریم! به زیبایی هایی که داری، از زشتی هایی که از من می دانی، در گذر».(4)

وقتی به نماز می ایستاد، تمام تنش می لرزید.

امام صادق (علیه السلام) می گفت: «امام مجتبی (علیه السلام) عابدترین مردم زمان خودش بود».(5)

منبع :آکاایران

h t t p : / / d i a n a t . a k a i r a n . c o m


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه مذهبی، حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع
برچسب‌ها: عبادت, مسجد, نماز, امام مجتبی
[ سه شنبه 1393/06/18 ] [ 8:17 ] [ بی گناه ]
 

شخصی خدمت امام مجتبی(علیه السلام) رسید و عرض کرد: ای فرزند امیر مؤمنان! تو را به خدایی که به شما

نعمت فراوان داده، به فریاد من برس که دشمنی ستمکار دارم که نه حرمت پیران را پاس می دارد و نه به

خردی صغیران ترحم می کند.

حضرت که تکیه داده بودند، با شنیدن این سخن، برخاستند و نشستند و فرمودند:

«کیست این دشمن تا داد تو را از او بگیرم؟»

عرض کرد: دشمن من، فقر و پریشان حالی است.

حضرت اندکی سر به زیر افکندند و سپس سر برداشتند و به خدمتکار خود فرمودند:

«آنچه مال نزد تو موجود است، بیاور»

او نیز پنج هزار درهم آورد و به آن مرد داد و امام در پایان فرمود: «تو را به خدا سوگند می دهم که هرگاه بار

دیگر این دشمن به تو حمله ور گردید و ستم ورزید، او را نزد من بیاور تا او را از تو دور گردانم».(2

منبع :آکاایران

h t t p : / / d i a n a t . a k a i r a n . c o m


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه مذهبی، حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع
برچسب‌ها: کریم اهل البیت دشمنی ستمکار
[ سه شنبه 1393/06/18 ] [ 8:13 ] [ بی گناه ]
در دوران کودکی روزی امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام دیدند که پیرمردی وضو می گیرد،

اما وضوی او اشکال دارد. برای آن که او را متوجه اشتباه خود کنند و در عین حال به گونه ای این کار را انجام

دهندکه پیرمرد ناراحت نشود، هر دو جلو آمدند و به پیرمرد گفتند: «تو بین ما قضاوت کن که کدام یک از ما دو

نفر وضویمان کامل است». آن گاه هر دو شروع به وضو گرفتن کردند. وقتی وضوی آن دو تمام شد، پیرمرد

متوجه اشتباه خود شد و رو به آن دو کرد و گفت: «وضوی هر دوی شما کامل است و وضوی من درست نبود.

اکنون شیوه صحیح وضو گرفتن را از شما بزرگواران آموختم».

منبع :آکاایران

h t t p : / / d i a n a t . a k a i r a n . c o m 


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه مذهبی، حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع
برچسب‌ها: آموزش وضو, دوران کودکی امام حسن و امام حسین, وضوی
[ سه شنبه 1393/06/18 ] [ 8:6 ] [ بی گناه ]
امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام مصداق کامل ادب بودند. نقل می کنند که وقتی امام

حسن علیه السلام در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می خواستند پدر بزرگوارشان را صدا بزنند با

تعبیر «یا اباالحسین» صدا می کردند و امام حسین علیه السلام آن حضرت را «اباالحسن» می خواندند و هر دو

رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را پدر صدا می کردند. اما چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم

رحلت کردند آن دو بزرگوار علی علیه السلام را پدر خواندند.

 

منبع :آکاایران

 


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه مذهبی، حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع
برچسب‌ها: ادب, حیات پیامبر, اباالحسن, اباالحسین
[ سه شنبه 1393/06/18 ] [ 8:1 ] [ بی گناه ]
در مظلومیت امام دوم شیعیان همین کفایت میکند که علیرغم تاثیر گسترده ایشان بر دوام وحیات جاودانه

اسلام شیعیان نیز از شناخت ناچیزی نسبت به زوایای زندگی آن امام عزیز برخوردارند.

البرز براساس وظیفه ذاتی خود با نقل برخی حکایات جالب و خواندنی از زندگی ایشان تلاش میکند گوشه ای

ازاین زوایا را منعکس نماید باشد که مقبول مادر گزامی آن حضرت افتد:

حکایات و قصه های اسلامی - حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع

به امام خود ایمان بیاورید:

مرحوم شیخ مفید به نقل از امام محمّد باقر علیه السلام حکایت نماید:

روزى عدّه اى از مردم حضور امام حسن مجتبى علیه السلام آمده و به حضرت گفتند: یاابن رسول اللّه ! شما نیز

همچون پدرت امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام معجزه اى - که بسیار مهمّ باشد - برایمان آشکار ساز.

امام مجتبى علیه السلام فرمود: آیا پس از دیدن معجزه به امامت من مطمئن خواهید شد؟ و آیا ایمان خواهید

آورد؟

گفتند: بلى ، اعتقاد و ایمان مى آوریم ؛ و دیگر هیچ شکّ و شبه اى وجود نخواهد داشت .

حضرت فرمود: آیا پدرم را مى شناسید؟ همگى گفتند: بلى .

در این هنگام ، حضرت پرده اى را که آویزان بود کنار زد؛ پس ناگهان تمام افراد مشاهده کردند که امیرالمؤ منین

علىّ علیه السلام نشسته بود.

سپس امام حسن مجتبى علیه السلام خطاب به جمعیّت کرد و فرمود: آیا او را مى شناسید؟

گفتند: بلى ، این مولاى ما امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام است ؛ و ما ایمان آوردیم و شهادت مى دهیم که تو

ولىّ و حجّت بر حقّ خداوند هستى ؛ و امام و جانشین پدرت خواهى بود.

و پس از آن اظهار داشتند: ما شاهد و گواه هستیم که جنابعالى ، پدرت امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام را پس

از مرگش به ما نشان دادى ، همان طورى که آن حضرت ، رسول اللّه صلى الله علیه و آله را پس از رحلتش در

مسجد قُبا به ابوبکر و عمر نمایاند.

امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: واى بر حال شما! مگر این آیه شریفه

قرآن

را نخوانده ونشنیده اید که خداوند متعال مى فرماید:((وَلا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّه اءمْواتا بَلْ اءحْیاءُ وَلکِنْ

لا تَشْعُرُون )).

آن هائى را که در راه خدا به شهادت رسیدند، مپندارید که مرده اند؛ بلکه آنان زنده و جاوید مى باشند ولى

شما درک نمى کنید.

البتّه این حالت مختصّ کشته شدگان فى سبیل اللّه است ، که در همه جا حاضر و ناظر خواهند بود.

سپس در پایان افزود: شماها درباره ما اهل بیت رسالت و نبوّت چه تصوّراتى دارید و چه مى اندیشید؟

گفتند: یاابن رسول اللّه ! ما به تو ایمان آوردیم و مطمئن شدیم که تو امام و خلیفه بر حقّ رسول اللّه صلى الله

علیه و آله هستى.

منبع :http://d i a n a t .a k a i ra n.c o m


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه مذهبی، حکایاتی جالب از زندگی امام حسن ع
برچسب‌ها: زندگی امام حسن, معجزه به امامت, امام مجتبى, امام و جانشین
[ سه شنبه 1393/06/18 ] [ 7:57 ] [ بی گناه ]
ابن عباس می گوید: وقتی از فتح مكه باز می گشتیم شب هنگام در هوازن بودیم، پیامبر به علی بن ابیطالب

(ع) فرمود: یا علی ! برخیز و منزلت خود را نزد خدا دریاب و بهنگام طلوع خورشید با آن سخن بگو. من به فضل

گفتم بلند شو ببینم علی بن ابی طالب (ع) چگونه با خورشید سخن می گوید . وقتی خورشید طلوع كرد بلند

شد و خطاب به خورشید سخن میگوید . وقتی خورشید طلوع كرد بلند شد و خطاب به خورشید گفت: سلام بر

تو ای بنده ی صالح پایدار در طاعت پروردگار خویش. خورشید در جواب گفت و علیك السلام ای برادر رسول خدا و

وصی خدا (ص) بلند شد و سر او را گرفت و بلند كرد و دست به صورت او می كشید و می گفت بلند شو حبیب

من كه اهل آسمان از گریه ی تو به گریه آمدند و خدای عزوجل بخاطر تو بر حمله عرش مباهات كرد. [۱]

برگشت خورشید

وقتی امام علی (ع) با اصحاب خود به بابل رفت در بین راه مكان مناسبی برای نماز نیافتند و بدنبال آن همچنان

حركت می كردند تا به مكانی رسیدند كه از همه جا بهتر بود اما نزدیك بود خورشید غروب كند . اگر چه امام (ع)

نماز خود را با عده ای از اصحاب خود اقامه كرده بود امام جمع زیادی از آنها نماز نخوانده بودند و از این رو در باره

ی نماز خود به سخن پرداختند وقتی امام علی (ع) سخنان آنها را شنید از خدایتعالی درخواست كرد كه

خورشید را برای او برگرداند تا اصحابش نماز خود را در وقت آن بجا آورند. خداوند دعای او را مستجاب كرد و

خورشید را برگرداند به گونه ای كه وقت نماز عصر بود. وقتی به آخر نماز رسیدند و سلام نماز را بپایان بردند،

خورشید غروب كرد.

بقیه در ادمه مطلب خیلی جالبه بخونید


موضوعات مرتبط: داستان معجزات امام علی
برچسب‌ها: امام علی, معجزه امام علی, داستان امام علی, علی بن ابی طالب, معجزات
ادامه مطلب
[ شنبه 1393/06/15 ] [ 19:17 ] [ بی گناه ]
تجاوز گروهی به یک خانم معلم در جنوب تهران

آخرین: چندی قبل دختر 22 ساله‌یی‌ به‌ نام‌ فهیمه‌ برای‌ رفتن‌ به‌ آموزشگاه‌ از منزل‌شان‌ در منطقه‌ شهران‌ خارج‌

شد و دیگر برنگشت‌. پدر فهیمه‌ كه‌ نسبت‌ به‌ سرنوشت‌ دخترش‌ نگران‌ شده‌ بود، به‌ كلانتری‌ 142 كن‌ رفت‌ و برای‌

یافتن‌ او تقاضای‌ كمك‌ كرد.
 
فردای‌ آن‌ روز پسر ناشناسی‌ با پدر فهیمه‌ تماس‌ گرفت‌ و گفت‌: ما دخترتان‌ را گروگان‌ گرفته‌ایم‌ و باید 450 هزار

تومان‌ به‌ ما بدهید تا فهیمه‌ را آزاد كنیم‌. پدر فهیمه‌ قبول‌ كرد و شخا آدم‌ربا در میدان‌ صادقیه‌ تهران‌ قرار ملاقات‌

گذاشت‌ تا پول‌ درخواستی‌ را تحویل‌ بدهد و دخترش‌ را آزاد كند،اما ابتدا موضوع‌ را با پلیس‌ در میان‌ گذاشت‌.
 
كارآگاهان‌ به‌ او توصیه‌ كردند، با كیف‌ پول‌ در سر قرار حاضر شود و منتظر رسیدن‌ آدم‌ربا بماند. ساعتی‌ پیش‌ از فرا

رسیدن‌ زمان‌ ملاقات‌، ماموران‌ در اطراف‌ محل‌ قرار كمین‌ كردند. بدون‌ اینكه‌ دیده‌ شوند. اما پدر فهیمه‌ هر چه‌ به‌

انتظار ایستاد، خبری‌ از جوان‌ ناشناس‌ نشد.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های فساد و تباهی، روابط جنسی دختر و پسر، روابط پنهانی و رسوایی، داستان های تجاوز
برچسب‌ها: تجاوز به دختر, بیوه, تجاوز به عنف, داستانهای تجاوزگری
ادامه مطلب
[ جمعه 1393/06/14 ] [ 19:38 ] [ بی گناه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
عشق (3)
طنز (3)
قلب (3)
چشم (2)
قتل (2)
دزد (2)
گله (1)
سكه (1)
امکانات وب
Flag Counter


Up Page
آپلود عکس

آخرین ارسالی های سایت ایستگاه2

تماس با ما