&♥$♥$داستان های کوتاه اما اموزنده ♥$♥$♥&
داستانهای کوتاه،داستانهای زیبا و کوتاه،داستانهای آموزنده،داستان های جنسی،پند و اندرز,داستان جالب 
نويسندگان
شارلی اهانت به پیامبر را از سر گرفت

امنیتی شدن پاریس پس از حمله به مجله شاری ابدو

مجله فرانسوی "شارلی ابدو" نسخه جدیدی را با کاریکاتورهای توهین آمیز علیه پیامبر گرامی اسلام (ص)

منتشر کرد.

به گزارش پایگاه خبری شبکه العالم، این هفته نامه فرانسوی امروز (چهارشنبه) به 6 زبان از جمله، انگلیسی،

عربی و ترکی منتشر شد.

کاریکاتور اصلی این مجله فرانسوی امروز یکی از آثار "رینارد لویزییه" علیه پیامبر اسلام (ص) است که در صفحه

اول آن چاپ شده.

"ژرارد بیارد" سردبیر این مجله فرانسوی تأکید کرد که نسخه کاغذی این مجله به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و

ترکی منتشر شده و نسخه های عربی، انگلیسی و اسپانیایی هم فقط در اینترنت منتشر شده است.

"الازهر" مصر پیش از انتشار کاریکاتورهای جدید این مجله، هشدار داده بود که این کاریکاتورها موجب تحریک

احساسات و ایجاد تنفر می‌شود.

سید میرزا حسین مهدوی :

اللهم صلی علی محمد وآل محمد. وما ار سلناک الا رحمة للعالمین. اهانت به ساحت نبیّ مکرم اسلام صلی

الله علیه وآله را شدیدا محکوم نموده، نکاتی برای مسلمین راستین عالم می‏ نویسم: 1- ما مسلما نان باید

بدانیم؛ که دشمن از هیج نوع مقابله با اسلام دریغ نمی کند. 2- غرض وهدف دشمن نیز مشخص است

دشمنان اسلام از گسترش اسلام واقعی در عالم هراس دارند، انها می ترسند از اینکه، مردم در گوشه وکنار

عالم با اسلام محمدی، اسلام علوی اسلام حسنی وحسینی وسجادی وباقری و.... مهدوی آشنا شوند، لذا از

راههای مختلف با اسلام مقابله می کنند، تااین دین به دست مردم کاملا نرسد چهرۀ دین اسلام را خشن

وقبیح نشان بدهند. 3- نکته سوم که خیلی در حیات ما مسلما نان مهمّ است، عبارت است از عمل به دین به

صورت واقعی، این که فقط شعار بدهیم واز عمل به دین بی خبر باشیم، باید بدانیم وبیدار شویم که مهمّ ترین

محکوم نمودن اینگونه جنایات از سوی مسلمین عمل به دین پیغمبر اسلام است دین پیامبرآورده است. عمل

مسلمین به دین اسلام بهترین راه مقابله با دشمنان اسلام است. پیامبر ما پیامبر رحمة است ما مسلمانان نیز

باید الگوی رحمت باشیم در عالم.

لطفا نطرتون در باره این حرکت تنفر امیز بیان نمایید


موضوعات مرتبط: محکوم کردن حرکت زشت فرانسیوها
برچسب‌ها: کاریکاتورهای توهین آمیز, علیه پیامبر گرامی اسلام
[ سه شنبه 1393/10/30 ] [ 18:27 ] [ بی گناه ]
[ یکشنبه 1393/10/28 ] [ 20:17 ] [ بی گناه ]
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: دیدار با خدا, حکايت دیدار با خدا
ادامه مطلب
[ جمعه 1393/10/26 ] [ 16:32 ] [ بی گناه ]
روزی بهلول از مسجد «ابوحنیفه» می‌گذشت، دید خطیب مردم را موعظه می‌کند. ایستاد و به سخنانش گوش داد. او می‌گفت: جعفربن محمد عقیده دارد که کارها با اختیار از بندگان، در صورتی که آنچه از بندگان انجام می‌دهند خواست خداست و انسان از خود اختیاری ندارد. دیگر این که در روز قیامت شیطان در آتش می‌سوزد و حال آن که شیطان از آتش آفریده شده است و آتش هم جنس خود را عذاب نمی‌کند.

دیگر این که خداوند موجود است؛ ولی نمی‌شود او را دید، در صورتی که این دروغ است و هر موجودی دیدنی است.
بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: بهلول, حکایت بهلول, داستانهای بهلول, بهلول و طبیب, بهلول وخلیفه
ادامه مطلب
[ جمعه 1393/10/26 ] [ 16:29 ] [ بی گناه ]
يكي از شاگردان شيوانا هميشه روي تخته سنگي رو به افق مي نشست و به آسمان خيره مي شد و كاري نمي كرد. شيوانا وقتي متوجه بيكاري و بي فعاليتي او شد كنارش نشست و از او پرسيد چرا دست به كاري نمي زند تا نتيجه اي عايدش شود و زندگي بهتري براي خود رقم زند.

شاگرد جوان سري به علامت تاسف تكان داد و گفت: «تلاش بي فايده است استاد! به هر راهي كه فكر مي كنم مي بينم و مي دانم كه بي فايده است. من مي دانم كار درست چيست اما دست و دلم به كار نمي رود و هر روز هم حس و حالم بدتر مي شود!»

شيوانا از جا برخاست و دستش را برشانه شاگرد جوانش كوبيد و گفت: «اگر مي داني كجا بروي خوب برخيز و برو! اگر هم نمي داني خوب از اين و آن، جهت و سمت درست حركت را بپرس و بعد كه جهت را پيدا كردي آن موقع برخيز و در آن جهت برو! فقط برو و يكجا منشين! از يكجا نشستن هيچ نتيجه اي عايد انسان نمي شود. فرقي هم نمي كند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگر غم و اندوه داري در حين فعاليت و كار به آنها فكر كن! اگر مي خواهي معناي زندگي را درك كني در اثناي كار و تلاش اين معنا را درياب. مهم اين است كه دائم در حال رفتن به جلو باشي! پس برخيز و راه برو!»

منبع:mgtsolution.com


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: شيوانا, داستانهای شیوانا, حکایت, حکایت آموزنده
[ جمعه 1393/10/26 ] [ 16:26 ] [ بی گناه ]
زشتی و زیبایی
روزی، آدم نادانی كه صورت زیبایی داشت، به « افلاطون » كه مردی دانشمند بود، گفت: " ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی".

افلاطون گفت: « عیبی كه بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه كه دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی بود كه گفتی، بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشتی. بدان كه قبل از گفتن تو، خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم. بعد از آن سعی كردم وجودم را پر از خوبی و دانش كنم تا دو زشتی در یك جا جمع نشود. تو مردی زیبارو هستی، اما سعی كن با رفتار و كارهای زشت خود، این زیبایی رابه زشتی تبدیل نكنی".

 بزرگوار مردی
آورده اند که روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می گفت. در میان سخن گفت: « امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.»

افلاطون چون این سخن بشنید سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.

آن مرد گفت:« ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟»

افلاطون پاسخ داد:« ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است!

منابع:

وبلاگ vahiddavala2

تبیان


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: دو حکایت از افلاطون, حکایت, حکایت آموزنده, زشتی و زیبایی
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 22:3 ] [ بی گناه ]
پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد.

 هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد.

 شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: حکایت پادشاه و كنيزك, داستان پادشاه و كنيزك, حکایت و داستان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 21:59 ] [ بی گناه ]
روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.

ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند برمی‌خیزد، ازملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود بازمی‌گردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدادایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغاست. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست می‌شد و او دو انگشتش را نشان دادکه یعنی فعلاً ما دو نفریم.

مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می‌خورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنیمن نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاکبر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود .

منبع:baghshah.persianblog.ir


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: حکایت ملانصرالدین و دانشمند, حکایت ملانصرالدین, نان
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 21:43 ] [ بی گناه ]
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت


من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

 آن گره را چون نیارستی گشود
 این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

 

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود...

نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌


 تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه


منبع:mousavichalak.ir


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: حکایت زیبای پیر مرد تهی دست, حکایت مولانا, حکایت آموزنده, حکایت جالب
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 21:38 ] [ بی گناه ]
چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری  رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان یک درهم پول داد که غریب بودند.

فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم.»
 تازی گوی (عرب زبان): «عنب بخریم.»
 ترک زبان: «اُزُم بخریم.»
  رومی زبان: «استافیل باید بخریم.»

 ستیز و جنگ و نزاع در میانشان درگرفت تا جایی که به هم مشت می زدند. حکیمی آنجا رسید و به سخنان آنان گوش داد. او که چهار زبان را می دانست فهمید همه یک چیز می خواهند ولی به زبان خود می گویند. پول آنان را گرفت و رفت برای آنان انگور خرید هر چهار نفر مطلوب خود را دیدند و خوشحال شدند و دعوا پایان یافت. این است کار حکیمان الهی و اولیای خدا.

    مرغ ِجان ها را درین آخِر زمان
    نیستشان از همدگر یک دم امان

    هم سلیمان هست اندر دور ِما
    کو دهد صلح و نماند جور ِما

    مرغ جانها را چنان یکدل کند
    کز صفاشان بی غِش و بی غِل کند

منبع:bookshopnews.com


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: داستانهای مثنوی, داستانهای مثنوی معنوی, داستانهای مثنوی مولانا
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 21:35 ] [ بی گناه ]
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.
تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.


نتیجه:«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»


منبع:mgtsolution.com


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: ملا نصر الدین, حکایت ملا نصر الدین, داستان ملا نصر الدین
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 21:30 ] [ بی گناه ]
صوفی و خرش
روزي بود و روزگاري در زمانهاي پيش يك صوفي سوار بر خرش به خانقاه رسيد و از راهي دراز آمده و خسته بود و تصميم گرفت كه شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اسطبل برد و سپرد به دست مردي كه مسئول نگهداري از مركبها بود و به او سفارش كرد كه مواظب خرش باشد.
 
خود به درون خانقاه رفت و به صوفيان ديگر كه در رقص و سماع بودند پيوست او همانطور كه با صوفيان ديگر به پايكوبي مشغول بود مردي كه ضرب مي زد و آواز مي خواند آهنگ ضرب را عوض كرد و شعري تازه خواند كه مي گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. آن مرد تا اين شعر را بخواند صوفيان و از جمله آن مرد صوفي شور و حال ديگر يافتند و دسته جمعي خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پايكوبي كردند و خر برفت را خواندند تا اينكه مراسم به پايان آمد.
 
 همه يك يك خداحافظي كردند و خانقاه را ترك گفتند به جز صوفي داستان ما و او وسايلش را برداشت تا به اسطبل برود و بار خرش كند و راه بيفتد و برود. از مردي كه مواظب مركبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفي با تعجب پرسيد منظورت چيست؟ گفت ديشب جنگي درگرفت، جمعي از صوفيان پايكوبان به من حمله كردند و مرا كتك زدند و خر را گرفتند و بردند و فروختند و آنچه مي خوريد و مي نوشيد از پول همان خر بود و من به تنهايي نتوانستم جلوي آنها را بگيرم.

صوفي با عصبانيت گفت تو دروغ مي گويي اگر آنها ترا كتك زدند چرا داد و فرياد نكردي و به من خبر ندادي؟ پيداست خود تو با آنان همدست بوده اي مرد گفت من بارها و بارها آمدم كه به تو خبر بدهم و خبر هم دادم كه اي مرد صوفيان مي خواهند خرت را ببرند ولي تو با ذوقت از ديگران مي خواندي خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد خودت اجازه داده اي كه خرت را ببرند و بفروشند. صوفي با ناراحتي سرش را به زير افكند و گفت آري وقتي صوفيان اين شعر را مي خواندند من بسيار خوشم آمد و اين بود كه من هم با آنها مي خواندم
 
آري صوفي با تقليد كوركورانه از آن صوفيان كه قصد فريب او را داشتند گول خورد و خرش را از كف داد.


خلق را تقليد شاه بر باد داد                     اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد


منبع :داستانهای مثنوی معنوی


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: شهر حکایت, صوفی و خرش, حکایت
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 21:21 ] [ بی گناه ]
مي گويند در زمان ابوعلي سينا، دانشمند مشهور ايراني، جواني به بيماري عجيبي مبتلا شد. او احساس مي کرد که گاو شده است. اين طرف و آن طرف مي دويد و صداي گاو از خودش در مي آورد.
خانواده ي آن جوان به سراغ ابوعلي سينا رفتند تا بيماري فرزندشان را مداوا کند.
ابوعلي سينا فکري کرد. لباس قصاب ها را پوشيد و چاقويي در دست گرفت و به سراغ مرد جوان رفت. مرد جوان با خوشحالي جلو دويد. ابوعلي سينا به او گفت که من قصاب هستم و آمده ام تو را سر ببرم.
جوان بيش از اندازه خوشحال شد و فرياد زد که:« چقدر خوب... آقا، قصاب! لطفاً زودتر مرا که گاو خوبي هستم، قرباني کنيد!»
به دستور ابوعلي سينا دست و پاي او را بستند. ابوعلي سينا بالاي سر او آمد و نگاهي به مرد جوان انداخت و گفت:« دست و پاي اين گاو را باز کنيد. او خيلي لاغر و مردني است. گوشت خوبي ندارد.»
خانواده ي مرد جوان از اين کار ابوعلي سينا سر در نمي آوردند. يک نفر پرسيد:« اي حکيم ، حالا ما بايد چکار کنيم؟»
ابوعلي سينا گفت:« به او غذاي حسابي بدهيد تا بخورد و پروار و چاق شود تا به موقع بيايم و او را قرباني کنم!»
وقتي که ابوعلي سينا قصد رفتن کرد، يک نفر پيش دويد و آهسته پرسيد:« اي حکيم، بگوييد، بايد چکار کنيم.»
ابوعلي سينا گفت:« هيچ، تا مي توانيد به او غذا بدهيد. لابه لاي غذاها هم داروهايي که من مي گويم را با غذا مخلوط کنيد و به او بدهيد، حالش خوب مي شود.»
آنها هم همين کار را کردند مرد جوان شروع به خوردن کرد و بعد از مدتي کم کم حالش خوب شد و از احساس گاو بودن بيرون آمد.


منبع:شاهد نوجوان،شماره 54


موضوعات مرتبط: داستان های طنز
برچسب‌ها: داستان ابوعلي سينا, گاو, دانشمند مشهور ايراني
[ دوشنبه 1393/10/22 ] [ 22:1 ] [ بی گناه ]
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

– چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

منبع:persian98.ir


موضوعات مرتبط: داستان واقعی تاثیر انگیز
برچسب‌ها: شراکت, صندوق, سفارش غذا, زوج سالمند
[ دوشنبه 1393/10/22 ] [ 21:55 ] [ بی گناه ]
روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من میتوانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پسشروع کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محکم چسبید.

باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چندلحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است.

منبع:persian98.ir


موضوعات مرتبط: داستانهای جالب وطنز
برچسب‌ها: باد, خورشید, افتاب
[ دوشنبه 1393/10/22 ] [ 21:50 ] [ بی گناه ]
یک روز آفتابی شیری در بیرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب میگرفت؛ در همین حال روباهی سر رسید
روباه: می دونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
روباه : اوه. ولی پنجه های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می کنه.
شیر : اوه. نه. بده برات تعمیرش می کنم.
روباه : مسخره است. هر احمقی میدونه که یک شیر تنیل با چنگالهای بزرگ نمی تونه یه ساعت مچی پیچیده رو تعمیر کنه.
شیر : البته که می تونه. اونو بده تا برات تعمیرش کنم.
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با ساعتی که به خوبی کار می کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شیر دوباره زیر آفتاب دراز کشید و رضایتمندانه به خود می بالید.
بعد از مدت کمی گرگی رسید و به شیر لمیده در زیر آفتاب نگاهی کرد.
گرگ : می تونم امشب بیام و با تو تلویزیون نگاه کنم؟ چون تلویزیونم خرابه.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که این چرند رو باور کنم. امکان نداره که یک شیر تنبل با چنگال های بزرگ بتونه یک تلویزیون پیچیده رو درست کنه.
شیر : مهم نیست. می خواهی امتحان کنی؟
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با تلویزیون تعمیر شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالی دور شد.

حال ببینیم در لانه شیر چه خبره؟
در یک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسیار پیچیده بوسیله ابزارهای مخصوص هستند
و در طرف دیگر شیر بزرگ مفتخرانه لمیده است.

نتیجه :
اگر می خواهید بدانید چرا یک مدیر مشهور است به کار زیردستانش توجه کنید.

نکته مدیریتی در دنیای کاری
اگر می خواهید بدانید چرا یک شخص نالایق ارتقا پیدا می کند ؛ به کار زیردستانش نگاه کنید
__________________
رمز پیروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کردیم و پا در جاده ی مه آلود و زیبای جوانی نهادیم. ما رفتن را زندگی کردیم، اندیشه هایمان را به زلف باد و باران سپردیم و وسعت بی پایان سکوت را فریاد زدیم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستادیم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پیش خواهیم رفت ما زندگی را هرگز نمیبازیم

منبع:choulab.persianblog.ir


موضوعات مرتبط: داستان های طنز
برچسب‌ها: داستان شیر, داستان روباه, داستان خرگوش, نکته مدیریتی, روبرتسون
[ دوشنبه 1393/10/22 ] [ 20:40 ] [ بی گناه ]
حکایت نخست

بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت : در آرزوی پروازم اما ندانم چگونه ؟

گاو پاسخ داد : اگر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت افـتد و پرواز کنی !

بوقلمون تپاله بخورد  و بر شاخی نشست ، تیراندازی ماهر بوقلمون بر درخت بدید و تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود ...

نتیجه : با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی ...!

======

حکایت دوم

گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد ...

گاوی گذر کرد و تپاله بر وی انداخت،گنجشک از گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد!

گربه ای آواز وی بشنید، جست و گنجشک از تپاله بدر آورد و سپس به دندان بگرفت و بخورد!!!

نتیجه :

هر که گـندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد !

هر که از گـندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد !
 

گر خوشی، دهان ببند و آواز بلند مخوان !!!

======

حکایت سوم

خرگوش از کلاغی بر سر شاخه پرسید : آیا من نیز می توانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟!

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه ؟!

و خرگوش همی بنشست بی حرکت!

روباهی از ره رسید و خرگوش بگرفت و بدرید و بـخورد ...

 
نتیجه : لازمه نشستن و کار نکردن بالا نشستن است !

=======

حکایت چهارم

برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند !

مغز بگفت که : این مقام ، برازنده مراست که همه دستورات از من است !

سلسله اعصاب ، ریاست از آن خود خواند که : منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید !

ریه بانگ بر آورد : هوا، که رساند...؟! من! بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست !!!

و هر عضوی به نحوی مدعی
،  تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد !

اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته بماند !!!

اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت و روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست رسیـد ...!!!
 
نتیجه : چون لازمه ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی تواند که ریاست کند!!!


موضوعات مرتبط: حکایت
برچسب‌ها: بوقلمونی, گاوی, گنجشک, خرگوش, کلاغی
[ دوشنبه 1393/10/22 ] [ 20:31 ] [ بی گناه ]
 در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

..................................................................................................................

نمی دونم چه حسی بهتون دست داد ولی برای منن که خیلی خاص بود ...

منبع:farazartwork.persianblog.ir


موضوعات مرتبط: داستان واقعی تاثیر انگیز
برچسب‌ها: گاو, گوسفند, بیمارستان, مناقشه, هزینه عمل
[ دوشنبه 1393/10/22 ] [ 20:18 ] [ بی گناه ]

 روایت دوم
 یکبار دوبار نبود. هر کسی از راه می رسید به من دست می زد. دلم می خواست زودتر بزرگ شوم و انتقامم را

بگیرم. از مردها متنفر بودم. از خودم متنفر بودم. می خواستم زودتر بزرگ شوم و انتقامم راز همه شان بگیرم.

اولین بار چهار سالم بود که آن کار را با من کرد. پدر و مادرم، من و برادر و خواهرم را به خاله و شوهر خاله

سپرده بودند تا چند ساعت از ما نگهداری کنند. وحشت کرده بودم. نمی فهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد.

فقط می دانستم اگر پدرم بفهمد مرا کتک می زند. آبرویم می رفت. هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاده است.

هیچ وقت هیچ کس نفهمید چه اتفاقی دارد می افتد.ا و چند بار دیگر آن کار را با من کرد. دفعه های بعد زار می

زدم، از دست پدر و مادرم فرار می کردم تا خانه ی آنهان روما ما هیچ وقت موفق نمی شدم.

بچه لجبازی شده بودم. پدرم کتکم می زد. مادرم سرزنشم می کرد. ازا ینکه نمی توانستم هیچ کاری بکنم

درمانده بودم. بعد پسر عموی پدری ام بود. معتاد بود. کلاس سوم دبستان بودم. مرا تهدید می کرد اگر به

کسی بگویم آبرویم را می برد. مشاور می گفت هوش بچه تان مرزیض ا ست. پدرم کتکم می زد. خیلی تنها

بودم. کنجکاوی جنسی ام زیاد شده بود.

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های تجاوز
برچسب‌ها: تجاوز وحشیانه به زن و دختر بچه سال ایرانی, داستان واقعی از تجاوز جنسی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 1393/10/30 ] [ 19:31 ] [ بی گناه ]
روایت اول
بیست و شش سالش است. بیست و یک سال از آن روز داغ تابستانی می گذرد، اما انگار همین دیروز بود.

همان سرگیجه. همان کرختی. همان تپش قلب. همان وحشتزدگی.از شدت ترس دست هاش را مشت کرده

بود و پاهاش قفل شده بود. توی خودش جمع شده بود. یاد دستی فتاد که جلوی دهانش را گرفته بود؛ مدام

می گفت هیس! هیس!نمی فهمید چه اتفاقی دارد می افتد. سرش گیج می رفت. فقط می دانست یک چیز

خیلی بد دارد اتفاق می افتد. لال شده بود. خشکش زده بود. نمی تواند دیگر ادامه دهد. لب هایش می لرزد.

بغض دارد. سرش را شرم و خجالت پایین می اندازد. می گویم گریه کن. خودت را خالی کن. گریه می کند.

گریه می کند.

بیست و یک سال از آن روز داغ تابستانی می گذرد که پسرخاله ی مادرش که آن روزها در تهران سرباز بود به

او تجاوز کرد. آن روز ظهر بچه ها در اتاق بالا خواب بودند و زن ها اتاق پایین گل می گفتند و گل می شنیدند.

بچه ها را به پسرخاله سپرده بودند تا ببرد و سرشان را گرم کند بلکه یکی دو ساعت سر ظهر بخوابند. بچه ها

پسرخاله را دایی صدا می کردند.او هم دایی صدایش می کرد. دایی برای آنها قصه گفته بود، شکلک درآورده

بود، لالایی برایشان گفته بود

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: داستان های تجاوز
برچسب‌ها: تجاوز وحشیانه به زن و دختر بچه سال ایرانی, داستان واقعی از تجاوز جنسی, رابطه جنسی به زور, تعرض به عنف, دردهای تجاوز جنسی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 1393/10/30 ] [ 19:25 ] [ بی گناه ]
........ مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

داستان جذاب کوتاه و اموزنده و اموزش های جنسی برای کاربران عزیز در وبلاگ قرار گرفته
نهایت استفاده را از ان وبلاگ را ببرید
موضوعات وب
لينک هاي مفيد
امکانات وب
Flag Counter

آپلود عکس

آخرین ارسالی های سایت ایستگاه2

تماس با ما